این روزها که به تولدم نزدیک میشم به این فکر میکنم که در این سالهای اخیر تجربیات تلخ و دردناک زیادی داشتم. تجربه فقدان ها، شکست ها و بیماری که زندگیم رو تغییر داد...
اما حس سرزندگی بیشتری نسبت به دوران نوجوانی و ۲۰ تا ۳۰ سالگیم دارم و شاید کلیدش همین قدر لحظه رو بیشتر دونستن هست.
ساعت نزدیک چهار هست و هنوز خوابم نبرده ...
شوق گفتگوی آخر شب بیدارم نگه داشته یا چیز دیگه ؟
به این فکر میکنم نمیشه همه چیز اینقدر خوب باشه یک باگی یک جایی هست حتما.
و چه باگی بزرگتر از نبودن هیچ حسی!
اینکه هنوز بعد از سالها به بعضی آدما فکر میکنی، الزاماً به این معنا نیست که هنوز دوستشون داری یا بهشون وابستهای.
ذهنما اغلب درگیر کسی میشه که هنوز نتونسته دربارهاش به یک روایت منسجم برسه.
انگار که هنوز سوالات زیادی از اون آدم تو ذهنشه.
ما آدما رو رها میکنیم اما ابهام رو نه
قیصر رو آوردن تو تجمعات تهران. بیضایی چقدر قشنگ گفته بود: "گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن خویش بیگانهایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت میمیرند."
امروز سگ سیاه افسردگی خودشو ول کرده بود روم!
به این فکر میکنم اون شور و شعف یکشنبه ام چی بود که حتی تو خیابون با آهنگی که تو گوشم بود قر میدادم و بی خیال نگاههای مردم بودم و این حال امروز چی بود!
جدیدا با آدمهای جالبی شدم.
اینقدر جالب که میتونم عمیق ترین دیوانگی هامو باهاشون به اشتراک بذارم و اونا هم بگن عههه منم بهش فکر کرده بودم!
به صبورک میگم عجیبه این آدمها باید چیزی رو در من در سطح احساس و بدن زنده میکردن اما در سطح فکر و ذهن موندن!