میشه لطفاً از این کسشرها ننویسین دیگه!
تو آنجا گلوله میخوری و من اینجا…
در من جای گلولهای درد میکند که…
دفعه بعد مودبانه ازتون تقاضا نمیکنم.
ممنون
ادامه میدهم با لبهای دوخته و عهدی که بستهام...
ساعت نامشخصی به احترام پزشک شریف و متعهد «��یدا رستمی» و برای «بچههای اکباتان» که دو سال رنج به آنها و خانوادههایشان تحمیل شده، به نقطهای در شهرک اکباتان میآیم، مدتی تنها خواهم نشست و بعد میروم.
راه کیانوش ادامه خواهد داشت، حتی اگر جانی برای من نماند و نباشم.
هر کاری خواستید بکنید. توان درگیری و مقاومت ندارم، هر جایی جلویم را بگیرید روزی زمین مینشینم. مرا بردارید ببرید، هرجایی ببرید همانجا دراز میکشم و دیگر خارج نخواهم شد. حتی از نوشیدن آب و دریافت داروها نیز در چنین شرایطی خودداری خواهم کرد.
در آخرین مکالمهام با بازجویتان پیش از دوختن لبها گفتم از من فقط یک چیز برای جمهوری اسلامی خواهد ماند آن هم یک تن، یک جنازه است. تصمیم من بر این است.
روز ششم:
گزارش آخرین وضعیت: لبها متورم و زخم شدهاند، ضعف جسمانی شدت گرفته و عضلات تحلیل رفتهاند. بهخاطر ضربات آن سه اوباش در ماشین یگان ویژه، همچنان بدن کوفتگی دارد و خون دماغ کم شده، محل ضربه سمت چپ سر، کمی ورم کرده است.
سهم امروز: سه لیوان آب، دو لیوان چای و تزریق آنتیبیوتیک و داروها به صورت وریدی و عضلانی.
خواستهام همان خواستههای کیانوش است. آزادی نسرین شاکرمی، فاطمه سپهری، آرشام رضایی و توماج صالحی.
تنها میآیم و تنها هستم و از کسی برای آمدن دعوت نکردم و نمیکنم. اگر شهروندی بهخاطر بنده توسط ماموران یا لباس شخصیها مورد بیحرمتی یا آزار و اذیت قرار گرفته باشد یا آسیب ببیند، میدانید چه میکنم و یقین دارید که این کار را میکنم.
بهیاد «آیدا رستمی» و برای «بچههای اکباتان» آمدم؛ بهیاد «نیکا شاکرمی» و برای مادر دادخواهش، «نسرین شاکرمی» با لبانی دوخته دوباره بازمیگردم...
تا پای جان پا�� خواستههای کیانوش آزادی «نسرین شاکرمی»، «توماج صالحی»، «فاطمه سپهری» و «آرشام رضایی» ایستادهام و باور دارم حتی اگر من نباشم، کسانی خواهند بود که پرچمی را که کیانوش برافراشت، استوار نگاه دارند. خواستههای کیانوش با لبها و جان من پیوند خورده است.
آنگونه که کیانوش گفت: «هیچکس نباید بهخاطر بیان عقایدش زندانی شود. اعتراض حق هر شهروند ایرانی است. ما برای عشق به زندگی جان داده و میدهیم، نه برای مرگ. آرزومندم روزی ایرانیان بیدار شوند و بر بندگی چیره گردند.»
پاینده ایران
الوعده وفا؛ گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها...
جمعه دوم آذر، به احترام پزشک متعهد «آیدا رستمی» و برای «بچههای اکباتان» که دو سال رنج به آنها و خانوادههایشان تحمیل شده، در شهرک اکباتان، جاییکه سعی داشتید با تخریب محیط، روح زندگی را از این مردمان بگیرید، خواهم نشست. ساعت نمیگویم، تنها میآیم و به احترام آیدا و بچههای شجاع اکباتان مدتی آنجا خواهم بود و بعد میروم.
راه کیانوش ادامه خواهد داشت، حتی اگر جانی برای من نماند و نباشم.
هر کاری خواستید بکنید. از من فقط یک چیز برای جمهوری اسلامی خواهد ماند که میدانید. تصمیم من بر این است.
پاینده ایران
#کیانوش_سنجری
It's not about me! The issue is oppression, execution, imprisonment, and poverty.
Yesterday, as a 40-year-old well-known activist, I was sexually harassed and verbally abused by officers of the Special Forces Unit of the Iranian Police. These Special Forces officers, whose behavior mirrored that of thugs and predators, were hurling vile insults at every woman on the street. During my arrest, they forcefully slammed my head on the car door, striking the left side of my head. Taking advantage of my momentary dizziness, they shoved me into their car.
Inside the vehicle, they restrained both of my hands. The driver kept repeating vulgar insults about my mother. The one seated on my left grabbed my left hand and forcibly placed it on his groin, demanding that I touch him. The officer on my right was also hurling obscene insults about my family. While holding me captive, they proudly took selfies, mocking me further when I protested. They laughed louder and threatened, "We'll tear your mouth apart." The officer on my left slid his hand under my shirt and commented to the one on his right, "he's so pale, I want him to be my bride tonight in detention." The other added, "I'll take his mother in front of his eyes."
The driver sneered, "We were waiting for you to set yourself on fire! You didn’t have the guts; maybe this time you'll burn yourself."
These are the same people who killed Sarina and Nika. Without hesitation, they declared, "We’ll not only kill you like dogs, but we’ll also violate you."
This abuse continued until they handed me over to officers who were wearing body cameras.
This is just one example of how Iranian police treat citizens. From now on, I will refer to them as a gang of thugs and predators. These are the same people who claim to enforce the law and protect the nation but instead use the pretext of improper hijab to abuse women.
I resist because "it's not about me." This is about the oppression inflicted upon every Iranian citizen by this regime and its gang of thugs. These are the same individuals who extract forced confessions from the youth of Ekbatan and others who are sentenced to execution or killed. The judiciary—an institution devoid of justice—uses these coerced confessions to issue and carry out execution orders.
Even if I stand alone, I will confront this behavior. I will no longer allow them to humiliate us. "It's not about me." It’s about restoring dignity and honor to the people of this land called Iran. "It's not about me." It's about reclaiming Iran.
ادامه میدهم با لبهای دوخته و عهدی که بستهام...
جان بر کف، برای وطن؛ برای بزرگداشت کیانوش سنجری، ساعت ۱۶:۳۰ آنجا خواهم بود، میآیم، گل را برای کیانوش میگذارم و مینشینم و بعد از مدتی میروم. از این پس همهچیز را شفاف خواهم نوشت تا بدانید چه کار میکنم، چون معتقدم نه گل آوردن جرم است، نه تحصن جرم است و نه سوگواری کردن برای یک مرد شریف ایراندوست.
روز چهارم:
گزارش آخرین وضعیت: لبها متورم و ز��م شدهاند، ضعف جسمانی شدت گرفته است. بهخاطر ضربات آن سه اوباش در ماشین یگان ویژه، بدنم کوفتگی دارد و دو روز است خون دماغ میشوم.
سهم امروز: سه لیوان آب، دو لیوان چای و تزریق آنتیبیوتیک و داروها.
خواستهام همان خواستههای کیانوش است. آزادی نسرین شاکرمی، فاطمه سپهری، آرشام رضایی و توماج صالحی.
کوتاه میگویم:
۱- وضعیت جسمانی خوبی ندارم، سر به سرم نگذارید.
۲- تنها میآیم و تنها هستم و از کسی برای آمدن دعوت نمیکنم. اگر شهروندی بهخاطر بنده توسط ماموران یا لباس شخصیها مورد بیحرمتی یا آزار و اذیت قرار گرفته باشد یا آسیب ببیند، میدانید چه میکنم �� یقین دارید که این کار را میکنم.
۳- خواستههای کیانوش، انتهای این لبان دوخته است، اما مبارزه و مقاومت ادامه خواهد داشت.
۴- اینبار نه آن ۳ اوباش متجاوز که لشکر اوباش و متجاوزان یگان ویژهی نیروی انتظامی را بیاورید تا ببینم چگونه میخواهند مرا شب «زن» خودشان بکنند.
۵- مأمورتان میگفت: خوت را بسوزان و آتش بزن. من را تحریک نکنید که چنان آتشی به جان خود میاندازم که پیش از خودم شما را بسوزاند.
حرف آخر: کاری به کارم نداشته باشید وگرنه بیش از پیش پشیمانتان میکنم.
من اهل جنگیدنم، برای کیانوش، مادرم و مردمم دوباره برمیگردم، استخوان لای زخمتان خواهم شد.
مادرم همیشه به اصرار سعی میکند مرا همراهی کند، اما این بار نمیگذارم بیاید. به آن مأمور بیشرف بیجود وزارت اطلاعات که دیروز به مادر من گفته «کثافت» و به پای این پیرزن لگد زده و پایش آسیب دیده است، بگویید: «کثافت کل مجموعهی وزارت اطلاعات است با کل جمهوری اسلامی که مملکت با این عظمت را به سقوط کشانده است.» شما همان حیوانهایی هستید که در خیابانها با گلوله کودکان ایران را میکشید. برای امام حسین یقه پاره میکنید، حیدرحیدرکنان جنایت میکنید و فکر میکنید تا ابد همه قرار است از شما بترسند و وحشت داشته باشند؟ در آن مجموعه وزارات اطلاعاتتان یک نفر انسان وجود ندارد که اگر وجود داشت دست از آن سیستم فاسد و کودککش برمیداشت.
صدایشان از حیات دفترشان میآمد: «هر کسی این کارها (تحصن) را حتی در فرانسه و اروپا هم بکند، قلم دست و پایش را خرد میکنند!»
پس من میجنگم، ادامه میدهم و منتظرم قلم دست و پایم را بشکنید.
به مادرم بیحرمتی کردهاید. به او که سواد خواندن و نوشتن آنچنان ندارد توهین کردهاید. حال جسمیاش بده بوده، گفتهاید اورژانس میآید، او گفته «خودم پول دارم نمیخواهم شما پول بدهید.» گفتهاید: «تازه آمدهای شهر؟ اینجا اورژانس شکل دیگری کار میکند.» منظور مادرم این بود که «پول شما حرام و کثیف است.»
به او گفتهاید: «در این وضعیت کشور، پسرتان استخوان لای زخم ایران شده.» شما ایران میشناسید؟ مشتی وطنفروش که در مجموعهای به نام وزارت اطلاعات جمع شدهاید. به او گفتهاید «پسرت قاتل بچههای مردم است که آنها را به خیابان کشانده! قاتل کیانوس است» شرف ندارید مرا به جرم قتل اعدام نکنید.
به من میگویید «صبر ما هم حدی دارد» میخواهم ببینم وقتی صبرتان لبریز شد قرار است چه غلطی بکنید؟ زندانی کنید؟ زیر شکنجه بکشید؟ تجاوز کنید؟ یا اعدام کنید؟ این بار با خودتان آن اوباش متجاوز یگان ویژه نیروی ��نتظامی را بیاورید میخواهم ببینم چگونه قرار است من را «زن» خودشان بکنند.
یک نفر از عزیزترین فرزندان این سرزمین داراییاش را فدا کرده است تا ما ببینیم، تا تلنگری باشد! تا برای این استیصال چارهای کرده باشد. انتظار دارید من از پا بنشینم؟ عقب بکشم؟ آدم تن دادن به ذلت و سیاهی نیستم، ادامه میدهم تا خواستههای کیانوش، مرگ باعزت شرف دارد به این زندگی پر از تحقیر و ذلتی که برای ما سا��تهاید. بلای جانتان میشوم و تازه خواهید فهمید «استخوان لای زخم یعنی چه.»
الوعده وفا. گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها...
در مکانی که کیانوش در تقا��ع جمهوری حافظ سقوط کرد؛ تنها تحصن خواهم کرد. میخواهم بنشینم همانجا روی زمین و بهیاد کیانوش شاخه گلی بگذارم. ما هنوز نتوانستهایم برای عزیزترین و شریفترین فرزندان این سرزمین که به دست شما کشته شدند سوگواری کنیم. ما سوگوار وطن و زندگیمان هستیم که شما به یغما بردهاید.
خواستههای من، خواستههای کیانوش است. یقین دارم از بچههای اکباتان هم با روشهای غیراخلاقی و غیرانسانی که شاهد بودم اعتراف گرفتهاند تا در کانون بیعدالتی به آسانی حکم اعدام صادر کنند.
بنابر رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی که با ما شهروندان ایرانی توسط مأموران به اصطلاح انتظامی و یگان ویژه که چون اراذل و اوباش و متجاوزان هستند انجام میشود:
تصمیم من این است. بهجای آنکه مرا بازداشت کنید، نگه دارید و بکشید، با گلولهای که کیان را کشت قلب یا سر من را هدف قرار دهید.
پاینده ایران.
خلاصه میگویم: کاری نداشته باشید. والسلام.
مسئله من نیستم! مسئله سرکوب، اعدام، زندان و فقر است.
دیروز من بهعنوان یک فعال شناختهشدهی ۴۰ ساله توسط ماموران یگان ویژه نیروی انتظامی مورد آزار و اذیت جنسی و فحاشی جنسی قرار گرفتم. ماموران انتقال یگان ویژه که رفتارشان مصداق رفتار اراذل و اوباش و متجاوزان بود و به هر زنی در خیابان فحاشی رکیک میکردند، حین بازداشت، سر من را از سمت گوش چپ، محکم به درب ماشین کوبیدند و با استفاده از گیجی لحظهای من، به زور توی ماشینشان هلم دادند. داخل اتومبیل، دو دست من را گرفته بودند و راننده مدام میگفت: «مادرت رو ...» آن که سمت چپم بود دست چپم را به زور به میان پایش برده بود و میگفت برام بمال! سمت راستی هم به مادر و خواهرم فحش میداد. در همین حال که دستان من را گرفتار بودند با رخ فاتح، سلفی میگرفتند و وقتی به سختی اعتراض میکردم، صدای کرکرشان بیشتر میشد و میگفتند «دهانت را برایت جر میدهیم.» مامور سمت چپ دستش را به زیر لباسم میبرد به نفر راست میگفت خوب هم سفید است: «شب در بازداشتگاه میخواهم زنم بشود.» آن یکی میگفت: «مادرش را جلوی چشمش...»
همانها که سارینا و نیکا را کشتند، صراحتا میگفتند: «نه تنها عین سگ شما را میکشیم بلکه شما را میگ...»
همهی اینها تا زمانی بود که من را تحویل مامورانی دهند که دوربین داشتند!
این بخشی از رفتار مأموران نیروی انتظامی با شهروندان است که از این پس میخواهم به آنها بگویم «دسته اراذل و اوباش و متج��وزان.» اینها همانها هستند که میگویند مجری قانون و محافظ مملکت هستند و زنان را به جرم بدحجابی مورد آزار و اذیت قرار میدهند. من مقاومت میکنم برای اینکه «مسئله من نیستم» ستمی است که بر هر شهروند ایرانی توسط حکومت و اراذل و اوباشش روا داشته میشود. اینها همانها هستند که از بچههای اکباتان و آنها که محکوم به اعدام شدند یا کشته شدند با همین روشها اعتراف میگیرند و بعد قوه قضاییه که کانون بیعدالتی است با همین اعترافات حکم اعدام صادر کرده و آن را اجرا میکند. ��تی اگر یک نفر باشم در مقابل این رفتارها خواهم ایستاد و بیش از این اجازه نمیدهم ما را تحقیر کنید. «مسئله من نیستم» مسئله بازگردان شان و عزت به انسانهایی است که در این سرزمین زندگی میکنند و ایرانی نام گرفتهاند، «مسئله من نیستم» مسئله پس گرفتن ایران است.
بنابر این رفتارهای غیرانسانی و غیراخلاقی که با ما شهروندان ایرانی توسط مأموران به اصطلاح انتظامی انجام میشود:
تصمیم من این است. بهجای آنکه مرا بازداشت کنید، نگه دارید و بکشید، قلب یا سر من را هدف قرار دهید.
الوعده وفا؛ گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها...
فردا ۳۰ آبان دوباره برمیگردم و در یک نقطهای از این شهر تحصن خواهم کرد. کیانوش در اعتراض به جمهوری اسلامی و برای آنکه تلنگری باشد دست به چنین اقدامی زد و کشته شد. او در اعتراض به حاکمیت کشته شد.
خواستهام، خواستههای کیانوش است و حکومت باید برای شفافیت افکار عمومی، ویدئوهای مربوط به کیانوش را منتشر کند.
هر اعدام متهمان سیاسی-عقیدتی واکنش تندتر ما را در پی خواهد داشت. بچههای اکباتان قربانی نهادی به اسم قوهقضاییه شدهاند که کانون بیعدالتی است.
اقدام من با لبهای دوخته، یک اعتراض سیاسی است و مسئ��لیت آن، چه در زندان باشم، چه خارج از زندان، با جمهوری اسلامی است. شاید تلنگری باشد...
تصمیم من بر این است.
در خصوص بازداشت دیروز، توهینها و آزارهای جنسی ماموران یگان ویژه خواهم نوشت.
@VIA_Rail I don’t want to get off the train, but my dog needs to pee! If it were a child, would you say the same thing? If you’re worried about allergies, then change my seat! This situation is not just inconvenient; it’s inhumane for pet owners
@VIA_Rail
can’t keep him inside the carrier since the train has stopped. He needs to pee and eat, but they keep telling me to keep him back inside. This is the worst service I’ve ever seen
@VIA_Rail
Montreal to Toronto train (6:47 am) stopped after a car crash today between Dorval and Cornwall. We’ve been stopped from 7:40 am till now, 10:03 am. It’s terrible. I’m traveling with my dog, and he’s stressed.