خوشم نمیاد در مورد چیزایی که اینجا میگم، بیرون از اینجا حرفی بزنم یا بشنوم. هر برداشت یا تصوری که به دلیل نوشتههای اینجا تو ذهن هر کسی از من شکل بگیره برام اهمیتی نداره. برای خودتون نگهش دارین.
وقتی به این فکر میکنم که ما دیگه حالمون خوب نمیشه، از بیرحمی و عبث بودن این دنیا عصبانی میشم. از اینکه باور کنم زندگیم اونی نشد که میخوام و دیگه توانی برای تلاش براش ندارم منو میترسونه.
پارسال، این روزا، بدترین اتفاقی که میتونست برام بیفته، افتاد. بدترین روزهای زندگیمو گذروندم، در شرایطی که هیچکسو نداشتم. فکر میکردم هیچوقت حالم خوب نمیشه، و نشد. نزدیک سالگردش، کیلومترها از نقطهای که پارسال ایستاده بودم بدترم، و ادامه میدم، نه از سر امید، بلکه از روی عادت.
به خودم اومدم دیدم مدتهاست از زندگی کردن فاصله گرفتم. نه دنبال به دست آوردن چیزیم، نه برای هدفی تلاش میکنم، نه شوقی برای چیزی دارم، نه به آینده نگاه میکنم. ولی بیحس و بیتفاوت هم نیستم. برعکس، بسیار شکننده و بسیار با فاصله از چیزی که بودم.
تقریبا هیچ چیز سر جاش نیست. هیچ چیز
داشتم با آهنگ حمیرا قر میدادم، دقت کردم دیدم میگه از این گردش گردون نصیبم غم و درده، چه عشقی دارم اون روز که گردونه نگرده. واقعا تناسب فرم و محتوا ۱۰ از ۱۰.
دستاورد ۳۰ سالگی این بود که از یه جایی به بعد هر لحظهی خوش و پر از آرامش و رضایتی که داشتم، به این فکر کردم که بهش وابسته نشو چون امکان نداره همیشگی بمونه. لذت ببر، بگذر و منتظر بگایی باش.
چند مرحله مصاحبه رو میری جلو، بعد تو مرحلهی آخر، با درد پریود، اعصاب خراب، روحیهی پایین، گیجی و اضطراب باید بری قضاوت شی. خیلی ناراحتم از این ناپایدار بودن حالم.