باورم نمیشه دو روز محبت به یه اسب باعث شد جوری توی ذهنش بمونم که صاحب جدیدش و رها کنه یه مسافت طولانی با زور خودش و بکشه و برسونه به من که فقط نازش کنم:)
این موجودات از سر آدما زیادن واقعاً لیاقتشون و نداریم.
امروز وسط تمرین روی اسب یه حمله عصبی وحشتناک بهم دست داد که حتی نمیفهمیدم کجام و چه اتفاقی افتاده و اسبم یه جوری حواسش بهم بود که سریع فهمید حالم بده سرعتش و کم کرد وایستاد همونجا تا به خودم بیام:)
و این فقط یکی از دلایل من برای وقت گذروندن با اسبها به جای آدمهاست.
برای مدتی طولانی خیره ماندم به تصویر مغز یک انسان، در میانهٔ خیابان و حتی توان پایان دادن به این شکنجه را نداشتم. آدمی که مثل من بود؛ زنده بود و نفس میکشید. اکنون مغزش دو نیم شده و در خیابان رهاست و میدانم این تصویر تا روزی که نفس میکشم هرگز مرا رها نخواهد کرد.