بالاخره بهت میگم :
حافظ زِ دو چشمان قشنگ تو غزل ساخت،
هر کس که تو را دید به چشمان تو دل باخت،
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت،
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت. 🩵
به معنای واقعی کلمه خستهام…
از این شرایط، از این روزمرگی، از تو، از همهچی.
خستهام از اینکه نسبت به پارسال، نهتنها یه قدم جلو نرفتم، بلکه انگار چند پله عقب تر هم رفتم
بعد بازم باید ادامه داد
با همین شرایط، با همین حال، با همین خستگی.
نگاه کردم و فقط تونستم بگم «کاش من بودم».
طناب درست بین پاهاش نشسته و هیچ کاری ازش برنمیاد جز اینکه دهنش رو باز کنه.
دقیقاً همون چیزی که یه اسباببازی باید باشه. مثل یک اسباب بازی کاملا در اختیار صاحبش
تلخ اما توقع افراد از رابطه کینک شده مثل فیلمهایی که میبینن!
یه دقیقه از سایت بیا بیرون لعنتی
اونا شغلشونه، اونا چیزهایی که تو شاید در طول یک سال سشن تجربه کنی توی ۱ ساعت رقم میزنن، خیلیهاشون قبل و بعد سشن روانکاوی میشن اما تو چی؟ من چی؟
خودتو به پاهاش بمالو��ی تا ارضا بشی .تا آخرش هر جوری دلش بخواد ازت استفاده کنه، بعدشم مجبورت کنه اون چیزی که از خودت ریخته رو از روش پاهاش یا کفشش لیس بزنی اخرش هم ازش تشکر کنی بابت همه اجازه های که بهت داده
قشنگه بیاد روبروت بشینه و زل بزنه بهت تا خودت رو براش بمالونی . مجبور باشی جلوی چشاش خودتو لمس کنی و هیچ جا جز به اون نگاه نکنی . همون نگاش میفهمونه چقدر حقیر و خواری دقیقاً همون حالمو جا میاره
از تحقیر به حدی لذت میبرم که تبدیل به تخریب نشه؛ از تحمیل درد به حدی لذت میبرم که تبدیل به زهر یا زخم نشه؛ از کنترل به حدی لذت میبرم که تبدیل به اصطحکاک نشه؛ از اس ام به حدی لذت میبرم که کام سکسمو تلخ نکنه وشاید تمام اینها رو انجام میدم که روحم رو بهتر بشناسم و جسمم رو سبک تر کنم
وقتی دارم تمام سعیم رو میکنم تا خوب باشم، بهم بخنده و با لحن تمسخرآمیز بگه همین؟ جدی فکر میکردی این تلاشت ارزش چیزی رو داره هنوزم فقط یه جندهی بیارزش و معمولیای که حتی برای توجه گرفتن هم باید التماس کنه.اون خندهی آروم و نگاه از بالا به پایینش بیشتر از هر تنبیهی لهَم میکنه.
میخوام که وقتی گند میزنم، بدون رودربایستی بهم بگه چقدر بیعرضه و احمقم. نه اینکه بخواد مراقب احساساتم باشه، بلکه دقیقاً همون تحقیری رو بده که لایقشم.