اونا هماهنگ کردن نرن مدرسه، و توی ۱۰ روز تعطیلی هیچ تکلیفی نداشتن
و من نه تنها فردا باید برم مدرسه، بلکه با ۳۰ ساعت درس خوندن توی ۱۴ روز تعطیلی کافی نیستم و عرضه ندارم :)
*یک سال دیگه ریپلای میزنم تا ببینم ارزشش رو داشت یا نه!
مادرم همیشه با حوصله انار دون میکنه.تک به تکشون رو بادقت توی ظرف میریزه و اون لا به لا یکی_دوتاشم سهم خودشه. جمله همیشگی"یه دونه توی هر انار بهشتیه" هم سر زبونش بود. و من مطمئنم اون دونه بهشتی همیشه قشمت خودش میشد.
آدم برای هرکسی که انار دون نمیکنه، میکنه؟
انقدر از زخم بقیه گفتم و نوشتم که خودم گم شدم.انقدر حواسم به بقیه بود که هیچ کسی من رو ندید.
شدم مثل قلمی که مینویسه. همه میکن چه نویسنده ای! ولی نمیدونن مرکب خشک شد و قلم خودش رو فدا کرد براش.
روایت من و آدم ها هم همینه. و دلم میخواد عوضش کنم.
۱۳۰ امین پست.بعد ۱۲ روزِ عجیب؛ قراز بود کنکور تموم بشه.قرار بود روز جالبی بشه. اولین روز تولد که هیچ حسِ خوبی بهش ندارم. صرفا قراره کافه همیشگی یک سالگی ام رو برم. احتمالا هیچ گلی هم حتی برای خودم نخرم. قرار نبود کل ۱۸ سالگی و حتی ۱۹ سالگیم کنکوری باشه!
یاد اون روزی که دوتا دخترِ هیچی ندون از مِنو کافه با اعتماد به نفس این زهرمار رو سفارش دادیم افتادم. وقتی که خوردیمش و صورتمون جمع شد، شکر قهوه ای ریختیم توش(چون شکر سفید نداشتن) و هنوزم زهرمار بود. و بله ما به زور خوردیمش چون اون موقع ۵۰ تومن پولش رو داده بودیم و خیلی زیاد بود:)