امروز تو کلینیک فیلم برداری داشتیم و من از قبلش حالم بد بود.همش هی داشتم خودمو میزدم علی چپ.تا اینکه رفتم بالا سر مدل و دیدم یکی از نور ها نیست.رفتم دیدم بد جاست و نمیتونم بیارمش بیرون و همین شد دلیل فروپاشی روانیم و نشستم وسط کلینیک زار زدم :)
حس تنهایی بدی دارم!
حس یک آدم بدون بغل
حس اون آدمی که بی همراه
داره میره تو اتاق عمل
حس تنهایی بدی دارم
حس و حال یه مرد دیوونه
حس و حال کسی که تو روز
مردن مادرش تو زندونه
الان یادم افتاد یه سال و نیم پیش پام شکست و تهران تنها بودم و دوست و همکاریم نداشتم،تنهایی رفتم بیمارستان و کل مسیر اتاق پزشک و داروخونه و پذیرش رو یه پایی با پریدن رفتم و با اسنپ رفتم خونه.بهم مرخصی ندادن و هر روز تو مترو سرپا بودم و سرکارمم کلی پله داشت.ترومای سنگینی شده برام