کلمه که میمیرد چه شکلیست؟ شبیه فراموشیست؟ یا شبیه زایشی دوباره با نگاهی متفاوت در دنیایی که غریبگی در آن بیداد میکند؟
آهسته میگویم؛ غریبگی معجزه میکند!
آهستهتر میگویم؛ معجزهها همیشه زیبا نیستند..
در حالیکه با تردید به آنچه زیسته بود نگاه میکرد، با خود میاندیشید که آیا «معجزهی ناتمام» حقیقت دارد، یا مفهومی تماماً ساختهی ذهن، متناقض و غیرحقیقیست؟
دیالکتیکی نفسگیر بین دو «من» در درونم برپاست؛ یکی در قامت تراپیست،روانکاو،دوست،رفیق، سردیگرمیچشیده،ریشسفید،بزرگتر، و دیگری، مستأصلی که گاه گوش میسپارد، گاه طغیان میکند و گاه زل میزند به منِ دیگرش؛ گاه غریبانه،گاه همدلانه،که نه به قدرکافی متقاعد است و نه خردورزانه ناموافق.
هنوز به درستی نمیدانم که آنچه دلداریهای غیرمستقیم در من میآفریند، خشم است یا آرامش؟
نه از این رو که مرز این دو قابل تشخیص نیست؛ بلکه از آن رو، که آدمی گاهی در مواجهات، خود را با همین صراحت در درک احساس خویش ناتوان مییابد..
صداها هولناک، فضا پر از جزئیات و چه عجیب که فراموشیِ اینهمه، از منِ همواره جزئینگر بعید بود.
از میان تمام اینها اما تنها یک چیز اهمیت داشت؛ «سرما»!
و این جزئیترین و حیاتیترین دغدغهی جهانم بود.
آه ای آدمیزاد..
آدمی رفتهرفته درستترین روانکاو خود میشود؛ اقرار و انکار و اصرار را تمییز میدهد، بازمیشناسد، و نائل به خِردِ خویشتن میشود. تنها کافیست به خودش زمان دهد و حوصله کند.. بسیار حوصله کند..
آدم توی آینه میگفت؛