از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله .. از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا.. ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان..
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست.. آئینِ انتقام است
از او بگو به دنیا.. از نغمهای که سر داد
از او که نیمه جان بود در کیسههای اجساد…
از او بگو به دنیاااا
روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَر
خَرمنِ سوختگان را همه گو باد بِبَر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا
گو «بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد بِبَر»
زلفِ چون عَنبَرِ خامَش که ببوید؟ هیهات
ای دلِ خامطمع! این سخن از یاد بِبَر
سینه گو «شعلهٔ آتشکدهٔ فارس بِکُش»
دیده گو «آبِ رخِ دجلهٔ بغداد بِبَر»
دولتِ پیرِ مُغان باد که باقی سهل است
دیگری گو «برو و نامِ من از یاد بِبَر»
سعینابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر میطلبی، طاعتِ استاد بِبَر
روزِ مرگم نفسی وعدهٔ دیدار بده
وآن گَهَم تا به لَحَد فارغ و آزاد بِبَر
آنگاه ناگزیرم که بپذیرم طنینِ اشکهایم را زیر آن تکه سنگِ سرد، میشنوی. بپذیرم که میشنوی، دلتنگیهای عظیم دلم را.
بشنوی و بار دیگر، با آن لبخند امیدوار به سراغم بیایی. بنشینی تا برایت چایِ زعفرانی دم کنم. ناخنهای سرخ رنگت را میان ورقههای کاهی بکشانی و برایم شعر پیدا کنی.