بیست سال دیگه، توی یه جمع کاملا جدی نشستی و یک دفعه مغزت بهت حکم میکنه و تو شروع میکنی بشکن زدن و خوندن:
ببعی تو بازیگوشی دیری ری رین
امان از اون نگاههای تحقیر آمیز و پر از تمسخر...!!
امان...
آخه زن چرا هر بار میای خونه ما،برای من یه جنگ اعصاب درست میکنی؟
همه عشق من همین چهار تا گلدون بنفشه آفریقاییه،هر فاکینگ بار که میای چرا باید درخواست بردنشون رو بدی که من و مامانم رو بندازی به جون هم برای چهار تا گلدون،که این زن بخاطرش قلب منو بشکنه😔
تو رو به مقدساتتون قسم،وقتی رابطه تموم میشه،از هم خداحافظی میکنید،بزارید برید،کامل برید،تبریک عید و کوفت،تبریک عید و مرض،ما پنج ساله جدا شدیم مرد،اینو بپذیر،دست از سرم بردار😐
دایی من،از بابام برام باباتر بود،حس حمایت و رفاقتی که دایی به من داد رو هرگز از بابام نداشتم،وقتی رفت تازه فهمیدم یتیم شدن و پشت و پناه نداشتن یعنی چی،رفیق از دست دادن یعنی چی
شاید باور نکنین ولی سال ۲۰۰۵ دولت به مردم غرب کرواسی هشدار داد قبل از بازکردن در برای غریبهها چک کنن که کی پشت دره!
علت ؟
علتش این بود که یه خرس یاد گرفته بود برای ورود به خ��نهها باید در بزنه، اون وقت مردم خودشون در رو براش باز میکنن😄
قبل از آشنا شدن باهاش،پر بودم از حس زندگی و شادابی اما کم کم جوری شور زندگی رو در من کُشت که الان حتی خودم هم خودم رو نمیشناسم و از این منِ خموده و پیر و خالی شده از حس زندگی بیزارم
خودش الان کجاست؟!
رفت
چرا؟!
چون من دیگه با معیارهاش همخوانی نداشتم!!