من عکس میگیرم، چون نمیتونم در لحظه زندگی کنم.
عکس میگیرم چون بارها برمیگردم و اون لحظات سپری شده رو مرور میکنم.
عکس میگیرم چون میترسم.
از گذر زمان میترسم، و تنها سلاحم در برابرش، دوربینم هست.
من عکس میگیرم، چون خیلی ضعیفم.
از پنجرهام
زوال همسایهها را
در باران میبینم
گویی کالبد همسایهها
از مقوا است
که چنین افسرده و ماتمزده
راه میروند
پس از سکوت
پنجره را باز میکنم
همسایهها جواب مرا
نمیدهند
به دنبال تکههای
مقواهای نابودشده
هستند
کاشکی پنجرهام در مه گم میشد
که زوال آنها را
نبینم.