و فکر میکنم دوباره میخواهم نامرئی شوم بعد از اینکه باز هم هیچ چیز مطابق میلم پیش نرفته عصبانی میشوم،از پنجره بزرگ زندگی را تماشا میکنم این موجودات دوپای لعنتی مثل موروملخ همهجا ریختهاند.
در طول روز تا جایی که میتونم خودم رو خسته میکنم که دیگه این وقت شب جون نداشته باشم دهن باز کنم. دهن باز نکنم که تراژدی نریزه بیرون. بمونه همینجا، همین داخل، شونه به شونهی قبلیا، کنجکاو و چشمانتظار بعدیا. که غمباد بگیر�� و یه روزی از همین روزا یه گوشهای از همین گوشهها بپاشم.
«حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچوجه از زندگی خوشم نمیآید.»
- از نامهی فروغ فرخزاد به پرویز شاپور.
#ازبه