بعد از چند سال دیدمش، گفت معلّم شدم و فلان جا درس میدم، دلم براتون تنگ شده، بچّهها رو جمع کن، فردا، پس فردا بیام ببینمتون، روز بعدش تصادف کرد و مُرد.
واژهای برای بیانِ حجم تنفرم از این لجن ندارم ولی دلم به حال خانوادهاش، زن و بچّهاش میسوزه که باید هر روز قیافه این حرومزاده بیآبرو رو ببینن و تحمل کنن.