بعد دیدم که توی بیمارستانم. دوبا��ه دو تا گیتا بودن. یکیشون که روی تخت با د��تِ گچگرفتهشده دراز کشیده بود و یک گیتای سالم که بالای سرش ایستاده بود. دیدم که چاقو درآورد و ضعیفه رو کشت. میخندید.
دیشب خواب پنج سالگیم رو دیدم؛ وقتی دستم شکسته بود. توی اتاق جراحی دکتره خندید و گفت این دختر چرا انقدر لاغره؟ من گریه و التماس میکردم که آمپول نه! بعد سر برگردوندم و خودم رو دیدم که کنار تخت ایستاده بود و بهم میخندید.
When they were alone, they said nothing. They looked at the view; they looked at what they knew, to see if what they knew might perhaps be different today. Most days it was the same.
دخترک یک روز از خواب بیدار شد، کارهای دیشبش رو به یاد آورد، و فهمید هیولایی که فکر میکرده درونشه وجود نداره. که هیولا خودشه.
هشت سالش بود یا چیزی در همین حدود.
@PVahidi @NilooJafarzadeh آره بابا بنده خدا کلکسیونری چیزیه بنظرم. من به فکر خودم نرسیده بود قتل و اینها. صرفا عروسکایی که میفروخت عجیب بودن.
But shshsh let me get likes.
بعدش خواب دیدم دارم توی شهر میدوم. باز هم همهجا تاریک. پشت چراغ قرمزها، کنار بقیهی ماشینها میایستادم. یک دسته جوون موتوری دنبال اذیت بودن. رفتم پیش یک مهندس برقِ پیر. بهم یک پلاستیک پول داد و گفت فرار کن. در نهایت موتوریا نشوندنم جلوی پیرمرد که گرفته بودنش. حالم خوب نبود.
خواب دیدم.
شب بود، دریا جلوی خونهمون. خاله گفت نرو برنمیگردی. من با پیرهن بلند سفید رفتم وسط دریا ایستادم. سکوت و سیاهی محض. یه موجود بزرگ -شاید ��هنگ- بهم نزدیک شد و من رو کشید توی آب. نه که "بِکِشه". بیشتر دعوت بود انگاری. رفتم.