بهنظر من هرکسی (شهروند عادی، نه اکتیویست و تحلیلگرسیاسی) اگر وقتی یا جایی از جنگ و حمله نظامی به کشور حمایت کرده و الان فهمیده بازی خورده و کلش فریب بوده و شهامت این رو داشته که برگرده دمش گرم. این چرخه نفرت و انتقام باید جایی قطع شه دیگه. هی تا بینهایت که نمیشه از هم متنفر شد.
در اتفاقی مثل بمباران انبار شرکتم در حومهی تهران، حقیقتاً کمترین عاملیتی نداشتم. با این حال پذیرفتم و با اندوه ازش گذشتم. زندگیم در سالهای اخیر پُر شده از این گونه از دست دادنها و کودکانه از تمام جهان انتظار دارم که فقط یک چیز رو بدون تلاش و دهن سرویسی بهم بده؛ پیر شدم.
دو تا از تاثیرات خشم و نفرت روی دستگاه شناختی انسان اینه که اولا اطلاعات خنثی یا مثبت درمورد ابژهی خشم نادیده گرفته میشوند و دوم هم اینکه هرکسی را که با اون ابژهی خشم مرتبطه به عنوان شر مطلق و غیر انسانی میبینیم که این خودش منجر به کاهش همدلی میشه.
من برای این که بفهمم آیا مخاطبم احمقه یا نه، تعداد محدودی کلیدواژههای حساسیت برانگیز، غیرضروری یا گاهی بیربط رو تو جملههام وارد میکنم. اگر شنونده کل مفهوم رو رها کنه و فقط گیر بده به اون چند تا واژه، از آزمایش نتیجه میگیرم. الان مثلاً «احمق» رو از عمد نوشتم.
@zaboonafahm من هم بعد از مدّتها تلاش برای شنیدن و فهمیدن سایرین، اخیراً دیگه با سنّی که سرم اومده، چندان حوصله ندارم. یه غربالگری ریز میزنم که احمقهای سازگار و قابل معاشرت با حماقتهای خودم رو پیدا کنم. بقیه هم safely remove. چندان عمر و وقتی باقی نمانده دیگه.
@Laylapartovi بخشی از پروژهی «زندهگیری و غربالگری» است. الان همین «زندهگیری» رو میان وصل میکنند به ادغام حیاتوحش با شان و کرامت انسانی و خدشهدار کردن فلان چیز.
الان عکسی از گورستان ظهیرالدوله دیدم که در آن موزاییکهای دم درش را باران زده بود. میتوانم از روی نور عکس حدس بزنم که احتمالاً ساعت دوازده ظهر یک روز ابری در اواخر آذر ماه برداشته شده. خلاصه که عجیب هوایی و دلتنگ تهران شدم.
نور شهرهایی که از آن ها گذشتهام را بلدم. میتوانم به یک عکس نگاه کنم و تنها از رنگ نور خورشیدی که روی چیزهای توی عکس تابیده، بگویم که پیش از این، آن جا بودهام یا نه.
«اََلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَقومُ، اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَقعُدُ.»
«سلام بر تو، آنگاه که برمیخیزی؛ سلام بر تو، آنگاه که مینشینی.»
از زیارت آل یاسین
قطار حقیقتاً چیز عجیبی است، ایستگاهش هم، مسافرانش هم. هر چیز مرتبط با آن هم. مثلاً امروز در ایستگاه، آقایی سنداری که بیاعتنا به آفتاب تموز، پالتوی بلند فیلی رنگی بر تن داشت و یک کلاه لبهدار طوسی بر سر، وقتی قطار دوان دوان رسید و پیش پای ما ایستاد، با چاشنی لبخند، تعارف زد که:
@Ida____45 برای این که شما در اینستاگرام به ما بیتوجّه/کمتوجّه هستید. ضمناً چند روز قبل در یک داستان اینستاگرامی به هدف تملّق از شما تشکّر کرده بودم که آن هم توسط شما رویت نشد. لطفاً برای مشاهدهی عکسها، به همکارم در باجهی دو مراجعه بفرمایید.
امروز اسباب خانه را که با وسواس و اتفاقاً یکی دو تکّهاش را اقساطی ابتیاع کرده بودیم، سر هم بندی کردیم. نم بارانی هم آن حین و بین زد و فضا خوراک یک داستان اینستاگرامی شد، که از قضا ایشان فتوگرافی هم برداشت و فرستاد در آن دنیای بیانتها و بسیاری دنبالکننده هم پسندیدند. غروب هم به
و هر یک از ما در مواجهه با تنهایی، تنهاییم. عجیبتر این که، آن زمان که میفهمیم این را و احتمالاً از هجوم این واژهی آشفته به رنج، جان سالم به در میبریم، سرآغاز بسیاری چیزهاست که با این خواب آلودگی الانم، مجالی برای پرداختن بیشتر به آن نیست و فردا هم کلّی پیچ هست که باید ببندم.
دیدار دوستان گذشت. گفتگویمان جستان و خیزان پرید و رفت و رسید به “ترس”. ترسِ از دست دادن و ترس از تنهایی. مبارک گفتگویی بود؛ نرم و ناب. یکی داشت جستجو میکرد، یکی دیگر ابراز میکرد، یکی … و آن دیگری زندگی را تشبیه کرد به رود. رودی که در آن، هر یک از ما در قایق خودش تنهاست.
@Ida____45 همون هم نیست. اگر میرفتند در استادیوم و تیم مقابل رو تشویق میکردند، بیهوده نبود و در راستای هدفشون بود. ولی آنهایی که من دیدم، پشت درهای بسته تیم مقابل رو تشویق کردند و وقتی دعوتشون به همراهی رو اجابت نکردیم، “آخوند به فلان” خطاب شدیم. حالا هم که فاز “مبارز-پیروز” گرفتند.