من بعد یک دنیا سرخوردگی توی مسیر تحصیلم، از یه پسره ای خوشم اومد که برنامه نویس بود. فقط یبار بهش گفتم که از کارش خوشم میاد واونم بهم گفت که احتمالا از پسش برمیام.
۵سال گذشته و منم از اون روز دیگه هیچوقت ندیدمش، ولی الان سه ساله که مهندس کامپیوترم.
این یکسال اخیر زندگیم انقدر تباه بوده که اگر جای اینهمه سگ دو زدن کلشو نشسته بودم یه کار خیلی تباه (در حد مافیا بازی کردن) میکردم هم نتیجش با الانم اونقدری تفاوت نمیداشت.
خونه تنها بودم، قبلا دیده بودم که عموم با این شونه استوانه ای ها به موهاش حالت میده، ولی ما شونه معمولی داشتیم فقط و منم اومدم با همون کارو دربیارم.
موهامگیر کرد توی شونه، نتونستم درشون بیارم، نصف موهای جلوی سرمو از ته با قیچی بریدم.
من شروع کرده بودم به آلمانی خوندن که هرطور شده از این خراب شده برم، به دوستام گفته بودم که هیچوقت فکرشم نمیکردم یه روز به همچین عذابی تن بدم. شما همینم ازم گرفتین.
من اینایی که میگن “کار” به اینترنت گره خورده رو درک نمیکنم.
سال ۲۰۲۶ شده عزیزان. زندگی رو بستر اینترنته، چیزی که به اینترنت گره خورده فقط کار نیست، همه چیزه!
@pooridev یاد استادم افتادم. میگفت یکی پشت چهارراه وقتی چراغ زردو میبینه بیشتر گاز میده که ردش کنه، یکی هم ریسکش رونمیپذیره و ترمز میگیره.
ولی من به عنوان آدمی که حتی پشت چهارراه هم با دیدن چراغ زرد ترمز میگیرم، وقتی همه چی ممکنه در کسری از ثانیه تغییر کنه شتاب نمیگیرم.