دیشب که عروسی بودیم و آخرشب همه مشغول ر��ص بودن، من یکم زودتر داشتم لباسای خانوم خوشگلا(همسر و دخترم) رو جابجا میکردم و میرفتم که ماشین گرم کنم(خیلی سرد بود).
تو آسانسور که خودمو دیدم، متوجه شدم چقدر از جایی که هستم راضیم! آره، شوهر و بابا بودن بیشتر از مستی و رقص به تنم نشسته(: