کاش منم دست از سرزنش خودم بردارم اونم با خانواده من که مخالفن و همهی کارم رو خودم با پول خودم کردم و الان فقط لنگ تمکنیم که بابام باید از همین الان تو حسابش باشه و نمیکنه :)
و هروز با این فکر که ۲۵ سالگیمم داره تموم میشه دارم نابود میشم
ولی خودمونیا، مهاجرت کردن اصلا کار آسونی نیست! انقدر همهی دوستا و اطرافیانمون انجامش دادن، و هرکدوم به نحوی از پسش براومدن، برای آدم انگار تبدیل شده به یه چیزی شبیه روزمره.
ولی نیست واقعا.
کاش انقدر سرزنش نکنم خودمو بابت ناتواناییهام توی خیلی جاها. کار آسونی نیست.
دیشب یک دورهمی بودم اکثرا متولد ۶۸ تا ۷۱ بودن
اونایی که ازدواج کرده بودن خیلی حال بهتری داشتن تا اونایی که تو اون سن تنها بودن
و من واقعا دارم میترسم از تنها موندن