جدیداً فهمیدم بیاشتهاییم از استرسه، وقتی همه چی آرومه و آدما باهام مهربونن عین آدمیزاد غذا میخورم ولی وقتی جو دورم متشنجه و همه باهام دعوا دارن نه تنها اشتهام کوره بلکه دوس دارم همون چیز کمی هم که خوردم بالا بیارم.
از رفتن به استقبال بابا تو فرودگاه و دیدنش با یه عالمه سوغاتی تا رفتن دنبالش تو بیمارستان و دیدنش رو ویلچر فقط چند سال فاصله بود، من چقدر وقت داشتم برای داشتن یه بابای سالم و سرحال؟ خیلی کم، چرا اینجوری شد اصلاً؟
نمیدونم چجوری توضیح بدم ولی حرفای نامهربانانه، ناراحتکننده و بدجنسانه همیشه مثل تیر میرن تو قلبم، یعنی باعث میشن قلبم درد بگیره، جدی میگم، قلبم فیزیکی درد میگیره در حالی که اصلاً علمی و منطقی نیست.