یه سکانس از سریال در چشم باد هست لیلی به پدر بیژن میگه " پاهایم روی زمین استوار بود، آینده را می دیدم می دانستم کجا ایستادم می دانستم چه می خواهم. همه چیز جهان معنی مشخصی داشت. اما حالا احساس می کنم روی هوا ایستادم، پر کاهی در باد. به خودم به جهان به همهچیز شک دارم."
یادمه آرژانتین رفت فینال جام جهانی بابتش خدا رو شکر می کردم اما عزادار بودیم.
بعد از اون روزا هر اتفاقی که افتاد، ما در کنارش عزادار هم بودیم. هرروز که بیدار می شم باید شکرگزار باشم که زنده ام اما نیستم، انگار هرروز همون روزیه که آرژانتین رفت فینال.
ببین اسلام چیه که دست زدن و رقصیدن، مبارزه محسوب میشه. موی زن مبارزهس. حیووندوستی مبارزهس. بوسیدن مبارزهس. غذا خوردن مبارزهس. انگار داری با مرگ میجنگی.