بس که دیدم سستعهدی از تو دل برداشتم
از تو ای پیمانشکن امید دیگر داشتم
داشتم امید وصل اکنون به هجران خوشدلم
عاقبت بر دل نهادم آنچه در سر داشتم
• طبیب اصفهانی
باید ویران کرد این خرابه را،
همان که «خود» و «دیگران» ویراناش ساختند...
و آرام به تماشای غبارش نشست،
که گاه بر زخم مینشیند و گاه بر خاطره.چه بسا که تیغ را خود کشیدهای و از زخمِ دیگران نالیدهای...
و اطرافیان؟ تنها «رهگذر» بودند؛
هم آنانی که از برایت گذشتند، و هم آنانی که تو را در این برهوت جا گذاشتند.پس باید در خویش فرو ریخت،
و آتش زد این «من» را تا شاید از خاکستر آن
خودی نو، بیآزار، ساکت و سرد؛
سردی که نه از یخ، که از آتشیست که خاکستر شده است.چرا که برای «گذشتن» از دیگران،
نخست باید از «خود» گذشت...
این فیلم یک نکته بسسسسسسسیار مهم داره! خوب دقت کنید! هیییییییچ کار خاصی نکردن! طبق یک قرار جمعی دست زن و بچه رو گرفتن دارن راه وسط خیابون میرن! همین! هیچ نیروی سرکوبی نمیتونه سرکوب کنه اینجوری! همه شهرها این کارو کنن، ۳ روزه حکومت میپاشه! این فیلم، آموزش انقلابه!
من از آدمهايى كه هميشه نگران تاثير حرفهاىشان روى قلب ديگران هستند خيلى خوشم مىآيد، آنها خوش قلبترين آدمهاى روى زمين هستند.
«جايی كه خرچنگها آواز مىخوانند»
دليا اوئنز