مامان بابام همیشه به من می گفتند حواست باشه نسوزی یا فلان چیز داغه بهش نزدیک نشو و از این داستانا. خلاصه من برام سوال بود سوختن چه شکلیه!
یه روز سر ظهر که همه خواب بودن یه قاشق را با شمع و هزار بدبختی داغ کردم بعد ترسیدم بذارم روی
بدن خودم بردم گذاشتم رو صورت بابام که خواب بود.
🔴رفسنجانی در سال ۱۳۶۰: پهلوی همه همت و دغدغه ش این بود که مردم خونه و ماشین خوب داشته باشن؛ زندگی خوبی داشته باشن و ارتباط ایران با کشورهای جهان خوب باشه ولی الان دیگه اینا ارزش نیست و برای کسی مهم نیست.
#هاشمی_رفسنجانی#محمدرضا_شاه
@rapunzel_tala ولی واقعیت اینه که عموما به نسبت خیلی دیگه از ملتهای مسلمون مثل همین عراقیا آدمای سر به زیرتر صلحجوتر و بیادعاتری هستن.. این بحثش جداس از ورود بی رویه و اجازه زاد و ولد بی رویه دادن بهشون هر کی میخواد بیشتر از دوتا بیاره برگرده بره افغانستان
نوبت به ایرانی که میرسه، آسمون میتپه!
غرب، نه تنها از اعتراضات، جنبش و انقلابش حمایت نمیکنه، موقع جنگ هم مرزهاشو به روی ایرانی میبنده و حتی روز به روز شرایط رو برای اپلای، مهاجرت و زیست نرمال مردم ایران، سخت تر و ناممکن میکنه!
گویا غرب خیلی ناراحته که آخوندشو دوست ندارید!
اون جوک را شنیدید که پسره دعا میکرد مامانش بمیره تا باباش بره یه زن جوان بگیره تا او هم در غیاب بابا به نوایی برسه؟
بعد زد و بابای پسره مرد و مامانش رفت شوهر کرد با یه مرد سیبیل کلفت!
اون سیبیل کلفت شبها ترتیب مامانش را می داد و روزها ترتیب پسره رو.
دقیقا جریان جمهوری اسلامی و تنگه هرمزه
چی فکر میکردند، چی شد!