در اخرین لحظات دو به سه، سرشار از اعتماد بنفس و امید به ادامه هستم و واقعا مارا به سخت جانی خود این گمان نبود😁حس پیرمردایی رو دارم که هروقت بشینی کنارشون کلی چیز برای تعریف کردن دارن
ما صورتمونو باسیلی سرخ میکنیم:
(۵ ماهه شیشه عینکم شکسته.
۵ ماه.
نمیتونم تعویض کنم
شرایطم بده.
دیروزم دکتر به بابام گفت دیسک کمر داری.
فیزیوتراپی گفت لیزردرمانی جلسه ای یه تومنه.
مرد۷۵ ساله هنوز کارگری میکنه.
اینه درد من.)
بعد بسیجی میگه از اسرائیل خط میگیرید.
اگه گذرتون به بیمارستان دولتی بیفته، تازه میفهمید مردم خیلی بدبختتر از چیزی هستن که فکرشو میکردید.
اونوقت حالتون چندین برابر بیشتر از این اداها و اداییها بهم میخوره.