تو هیچوقت نمیفهمی من چطوری شبامو صبح کردم.چطوری با خودم بحث کردم قانع شدم دوباره شک کردم.چطوری هم خستهم از فکر کردن هم نمیتونم فکر نکنم.یه روز پر از انگیزهم روز بعد از تخت جدا نمیشم.یه لحظه میخوام همه چی رو درست کنم لحظهی بعدش دلم نمیخواد حتی نفس بکشم.نمیفهمی
یاد گرفتم بعضی رابطهها شبیه بارونن، برای مدتی قشنگن، ولی اگه طولانی بشن همهچی رو خراب میکنن
یاد گرفتم همهچی موقته؛
غصه، خوشی و حتی آدمها...
تنها چیزی که میمونه خودتی و خاطراتی که ساختی.
یاد گرفتم بعضیا فقط مهمون یه فصل از کتاب زندگیمونن؛
زور نزنیم تا پایان کتاب بمونن...