امروز زندگی بهم لیمو 'نداد'، لیموهارو کوبید تو سر و صورتم؛ منم ناراحت نشدم، ولی خب باهاشون لیموناد هم درست نکردم. گذاشتم همونجوری بمونن، لابد قسمت بوده، شاید همین لیموها بعدا به درد خوردن.
حالم خوبه و همه چی اوکیه و طی یه مکالمه ی ساده به مرز فروپاشی میرسم.
فهمیدم که از لحاظ روحی به شدت fragile ام و هر لحظه ممکنه کلپس کنم و اوضاع خیلی خیته.
من امروز مجبور شدم ماشینمو یکم دورتر پارک کنم، یه مسیر کوتاهی رو توی فلکه سوم تهرانپارس پیاده رفتم، با یه تی شرت گشاد مشکی و شلوار جین؛ انقدر متلک جنسی شنیدم که کم مونده بود گوشهی خیابون بالا بیارم. واقعا بختت زن ایرانی که تو این فرهنگِ فاجعه گیر کردی!