این کاپلای وایت و میبینم واقعا بهشون حسودیم میشه
چی میشد منم یکی ازینا بودم به دور از دغدغه ی خاورمیانه و ایران
تنها استرسم رنگ نگرفتن پوستم و آفتاب گرفتنم باشه:(((
با یه پسره توو جشن عقد دوستم آشنا شدم بعده چند ماه چت و بیرون رفتنای چسکی بعده دانشگاه٫ رفتیم دیت. یه کافه بیرون بر نگه داشت
برگشت با دو تا چایی (فنِ چاییم) گفتم کاش کیکم میگرفتی باهاش. عه شیرینی دوست داری؟من فکر کردم نمیخوری رفت برگشت بادو تا نبات:)))گفتم این چیه؟ گفت نبات دیگه
حدوده یکماه هستش که اینترنت ایران قطعه وتوی این یک ماه ساراوشقایق به هر طریقی ومیدونم باهزاران دردسر باهام ارتباط میگیرن وتمام حرفشون اینه:نگران نباشیا٫ناراحتی نکنیا٫کاری نداری ایران؟اگه داری بگوانجام بدیم
ومن هرباری که گفتم شماهادوستم نیستین خواهرمین٫خانوادمین ازته قلبم گفتم.❤️🩹