سلام دوستان دماغ قرمزآ
متاسفانه امروز و فردا گروه اجرا نداره
آنها که بلیت خریدند از طریق تیوال پیگیر بازپس گیری هزینه بلیت باشند
بازگشتمان را اعلام میکنیم صحنه بیدار است حتما برمیگردیم
حتی با تئاتر خیابانی
در زمانهی اشغال، تئاتر به «سنگر» بدل میشود.
در پاریسِ اشغالشده، ژان پل سارتر با نمایشنامه «مگسها» و ژان آنوی با «آنتیگونه»، اسطوره را به سلاح بدل کردند. آنها از استعاره استفاده کردند تا حرفهایی بزنند که سانسورچیها نمیفهمیدند، اما مردم با تمام وجود درک میکردند.
حقیقت وقتی ابزار قدرت میشود، اول «دیدن»نابود میکند.
تئاتر جایی است که «دیدن» دوباره تمرین میشود؛ حتی اگر دیدن، دردناک باشد.
تئاتر در بحران، لوکس نیست؛ تمرینِ فهمِ بحران است.
بدونِ هنر، انسان فقط «زنده میماند» اما «فهم نمیکند».
وقتی میگویند: «الان وقت تئاتر نیست»،
تاریخ پاسخ میدهد: «دقیقاً همین حالا، وقتِ تئاتر است.»
این نه شعار است و نه عادیسازی؛ این حافظهی مردم است که از سپردنِ میدان به سکوت امتناع میکند.
تئاتر برای فرار از واقعیت نیست؛ تمرینِ دیدن است.
سوفوکل «ادیپ» را در آتنِ گرفتارِ طاعون نوشت. او فاجعه را انکار نکرد؛ آن را به صحنه آورد تا مردمی که درگیرِ مرگ بودند، در آینهی نمایش، شکوهِ حقیقت را بازشناسند.
سارتر و آنوی ثابت کردند که وقتی حقیقتِ عریان ممنوع است، تئاتر با زبانِ نماد سخن میگوید. اسطوره، لباسی است که حقیقت بر تن میکند تا از میانِ صفِ دشمنانِ آگاهی عبور کند. ما امروز، وارثانِ همان زبانِ استعاری هستیم.
کنسلکردن تئاتر، حتی با نیت خیر، ناخواسته همان کاری را میکند که دشمنانِ فکر میخواهند: تعلیقِ آگاهی.
ما «ادیپ در والهالا» را به صحنه آوردهایم؛
در تلاقیِ تقدیرِ ادیپ و نبردِ والهالا.
ما اینجا اجرا میرویم، چون جایی فریاد میزنیم که دیگران به سکوت دعوت شدهاند.
در لندنِ زیر بمباران، تئاتر اجرا میشد تا شهر فرو نریزد. در لهستانِ اشغالشده، تئاتر زیرزمینی با خطر اعدام اجرا میشد؛ چون آنها میدانستند: سکوت یعنی پیروزیِ کاملِ خشونت. هر چراغی که در تئاتر خاموش شود، قدمی است به سوی تاریکیِ مطلق.
تئاترِ ما، بیصدایی را میشکند.
تئاتر عادیسازی نیست؛ بزرگترین شکلِ مبارزه است؛ نه با اسلحه، که با «فهمیدن».
نمایش «ادیپ در والهالا»
هماکنون | تماشاخانه هما
بایستیم و تماشا کنیم؛ پیش از آنکه قدرتِ دیدن را از ما بگیرند.
فک کن روی صحنه داری در اوج تمرکز یه دیالوگ مهم رو اجرا می کنی که می بینی یه مرتیکه که خیر سرش اومده تئاتر ببینه، بلیط مهمان هم بهش دادن، ردیف اول هم نشسته، داره سقف و نگاه میکنه...
آخه بی شعور خب نیا تئاتر ببین، برو قهوه خونه قلیون بکش، برو تو پارک لاله گنجشکا رو نگا کن...