واقعا دارم دستوپا میزنم خودمو بالا بکشم. روانی دیگه برام نمونده. هر روز یه ماتم و بدبختی جمعی، هر روز یه درد و مشکل تو زندگی شخصی. این چه زناکدهای بود ما دنیا اومدیم.
واقعا دلم میخواست موهامو قرمز کنم و پاییز خودمو از یه درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه آویزون کنم، اما موهام آسیبدیدهتر از اونیه که بمیرم.
در بالکن رو باز گذاشتم، یه حشره بزرگ شبیه سنجاقک که نمیدونم چی بود دقیقا، چسبید به پرده. مجبور شدم با دستمالکاغذی بگیرمش پرتش کنم بیرون. اجازه بدین به خودم افتخار کنم. 😬