تو رستم تهمتنی
بزن که خوب میزنی
You are Rostam born for battle
Strike
The world already knows how hard you hit
زنده باد مدافعان ایران بزرگ
شرم بر وطن فروشان خاین
Shame on the traitor diaspora
#NoKingsNoWar#shameondiaspora#نه_به_جنگ#iranforever#NOWAR
بچهها من دنبال موقعیت شغلی توی پوزیشن #گرافیک_دیزاینر و #تصویرساز هستم تا دیگه مربا نپزم :)) پروژه هم حوصلهام نمیکشه.
حجاب هم ندارم و سرم نمیکنم.
تدوین ویدیو هم انجام نمیدم.
اگر به چشمتون خورد لطفاً بهم بگید مرسی🍓
اولویت #کارخیر برای فردا پرداخت بدهی یک بیمار بابت هزینههای درمان و نیز کمک به یک خانوادهی لرستانی بابت کمک هزینهی رهن منزل خواهد بود.
میتوان مشکل هر دو خانواده را با حدود ۷۰ میلیونتومانحل کرد….
جا نمانید….
6393461025410958
6037697633640724
https://t.co/ZObrLs8XXz
سلام. میشه این توییتمو ببینید؟ من ۶ ساله زبان درس میدم، سنین مختلف از ۸ ساله تا بزرگسال، سطوح مختلف از ابتدایی تا پیشرفته بجز آمادگی آزمون. در حال حاضر دو تا تایم خالی دارم. اگه خودتون دنبال یادگیری هستید یا کسی رو میشناسید که ممکنه به دردش بخوره میتونید بهم پیام بدید. مرسی🥰
In the name of my daughter, Reera
My daughter, Reera, would have turned sixteen today.
Reera and her mother, my beloved wife, Parisa, were among the passengers of Flight #PS752, shot down by missiles fired by the Islamic Revolutionary Guard Corps in the skies above Tehran on January 8, 2020.
Every birthday that arrives without Reera is no longer a day on the calendar. It is another season passing through an unfinished life.
I think of everything that was stolen from us. From me. From Parisa. From our daughter, Reera.
My child was murdered by a criminal regime.
Anyone who has lost a child knows that grief is not only the pain of absence. It is the slow accumulation of futures that never came to pass.
We spend the years imagining the lives denied to them.
How would they laugh now? How would they speak? Would they gather their hair behind their shoulders or let it move freely in the wind? Would they still belong to spring, or would autumn one day become their season?
If they had lived.
For me, these questions are both alive and impossible to answer. But more than anything, what darkens my days are the conversations I have lost with Reera.
With every sunset, with every reluctant awakening into another morning, with every book, every film, every sorrow and beauty unfolding in the world, I find myself thinking: another conversation has been taken from me.
Another moment when I might have asked her what she thought. What she felt. How she saw the world.
So sometimes I imagine her answers. I imagine her voice returning briefly through memory.
No one truly understands this endless suspension except those who have lost someone they loved to injustice.
Reera was a gifted runner. She played on a soccer team in Richmond Hill. Had she been allowed to live, she might have become a remarkable athlete.
Every father carries dreams for his child’s sixteenth birthday. Some small. Some immense.
Mine now exist only in fragments, buried beneath memory and longing.
Two years ago, I began to think that perhaps I could run in her memory on her birthday. She is no longer beside me, yet when I run carrying her image, I feel I am telling the world something simple and undeniable:
For me, a world without Reera is not a beautiful world.
A world without the children stolen by cruelty, by missile, by bullet, by bomb, can never be beautiful.
Tomorrow morning, I will run the Ottawa Marathon in memory of my daughter, Reera. These past two years of training, the pain, the solitude, the discipline, have all been for her, the most beautiful girl in the world to me, who was, who is, and who always will be.
As long as I live, I will not forgive those who took her from me.
And as long as I live, I will not forget the murder of my wife, Parisa, and my daughter, Reera.
#PS752justice
آقایی حدودا ۴۵ساله ساکن غرب تهران بیکار شده فوق دیپلم کامپیوتر داره و بازار هم کار کرده اگر شغلی سراغ دارید اطلاع بدید، بسیار آدم باشخصیت و درستیه.
#ریت لطفا
رفقا من دربدر دنبال این داروی مادرم هستم
تورو خدا اگه جایی رو میشناسین که داره بهم بگین یا برام بگیرید هزینشو براتون میزنم
اگه کاری هم از دستتون بر نمیاد حداقل یه ریت بزنید برام❤️
دفعه قبلی هم همین بچه های توییتر برام پیدا کردن
به نام دخترم ریرا
دخترم ریرا امروز شانزده ساله میشد. ریرا و مادرش - همسر عزیزم پریسا- از مسافران پرواز پیاس۷۵۲ بودند که در روز هجدهم دیماه ۱۳۹۸ بر فراز فرودگاه تهران با موشکهای سپاه پاسداران کشته شدند.
در تمام تولدهایی که بدون ریرا میآید و میگذرد به لحظاتی فکر میکنم که از ما، از من، او و پریسا، دریغ شد. فرزند من به دست حکومتی جنایتکار به قتل رسیده است اما هر آنکس که فرزند از دست داده است میداند که سالیان آتی به مرور ناتمام تصاویری میگذرد که هیچگاه رنگ واقعیت به خود نمیگیرد. بسیاری میخواهند بدانند اگر فرزندشان زنده بود اکنون چگونه میخندید، اگر زنده بود چگونه حرف میزد، اگر زنده بود موهایش را میبست یا میگذاشت معوج و سرگردان بر شانههایش بریزد، اگر زنده بود پاییز را بیشتر دوست میداشت یا همچنان بهار را، اگر زنده بود…
برای من همهی اینها بوده است و نبوده است اما آنچه بیش از هر چیز خاطرم را تاریک میکند گفتوگوهاییست که با ریرا از دست دادهام. با تماشای هر غروب، با بیدار شدن ناگزیر هرروزه، با به یاد آوردن برخی کتابها و برخی فیلمها، با تکتک وقایع تلخ و شیرینی که هر روز در دنیا رخ میدهد با خودم میگویم گفتوگوی دیگری با او از من ربوده شده است. پس گاهی حدس میزنم که اگر او بود در اینباره چه میگفت اگر او بود چگونه فکر میکرد دربارهی مسایل مختلف چه احساسی داشت و اگر او بود… هیچکس این تعلیقِ بیپایان را درک نمیکند مگر عزیزی را به ظلم از دست داده باشد.
ریرا دوندهی خوبی بود و در یکی از تیمهای فوتبال در شهر ریچموندهیل بازی میکرد. اگر او را زنده میگذاشتند ورزشکار خوبی هم میشد. هر پدری برای تولد شانزده سالگی فرزندش برنامههای کوچک و بزرگی دارد. من نمیتوانم از تعلیق بیپایانِ زندگیام دریارهی ریرا چیز بیشتری بگویم. عناصر این تعلیق در ذهن من مدفون شدهاند اما از دو سال پیش گمان کردم میتوانم به یاد او در روز تولد شانزده سالگیاش در یک ماراتن شرکت کنم. او که نیست اما با دویدن با تصویر او میتوانم به هرکس که این چهره را میبیند بگویم دنیا بدون ریرا دنیای زیبایی نیست. دنیا بدون بچههایی که به ظلم کشته شدند، با موشک، با گلوله، با بمب، فرقی نمیکند، دنیای زیبایی نیست.
فردا صبح در ماراتن اتاوا به یاد دخترم ریرا میدوم و مرارتِ این دو سال تمرین بیوقفه را، رنجش را، انضباطش را، تنهاییاش را، تقدیم میکنم به او که برای من زیباترین دختر جهان بود، هست و خواهد بود. تا زندهام عاملین قتل او را نخواهم بخشید و تا زندهام قتل همسرم پریسا و دخترم ریرا را فراموش نخواهم کرد.
#دادخواهی
اظهارات جنجالی پاتریک خطاب به رضا پهلوی:
«مخاطبهای تو باید از تمام وعدههایی که دادی گیج شده باشند!
“برید توی خیابونها، حالا برگردید خونه
دوباره برید توی خیابونها، حالا
برگردید خونه!
برید توی خیابونها، ۱۵۰ هزار نفری ریزشی داریم، الان میان...”
پس کجان؟ اونها کجان؟»
@moh_heidari مردک تو از کجا سر در آورده ای؟ من که مخالف استبداد در ایران بوده و هستم و فعالیتهای من ربطی به رضا پهلوی تنها ندارد. اگر مثل تو بیوطن نبودم و مخالف حمله خارجی شدم، آنوقت طرفدار نظام هستم. ابله هایی مثل تو نمیفهمند که دفاع از آب و خاک ربطی به نظام حاکم ندارد فقط شرف میخواهد.
تعطیلی دوباره رسانه زرد، فیکنیوز، مبتذل و وابسته «من و تو» نکات مهمی دارد. این شبکه نتوانست در ایرانیان خارج از کشور جمع آبونمانی با ماهی چند دلار مورد نیاز برای بقا جمع کند!
شبکههای قدیمی لوسآنجلس از «من و تو» تابآوری بیشتری داشتهاند چون بر اساس منطق تجاری و با پایگاه به دست آورده توانستهاند که بقای خود را در سطح محدود و با ادعاهای کم حفظ کنند.
بار دیگر آشکار شد که تبلیغ پهلوی فقط متکی به اسپانسر خارجی است و ریشه استواری در ملتی ندارد که با یک انقلابی مردمی به حیات پادشاهی پهلوی پایان داد. همچنین معلوم شد که اسپانسرهای خارجی فقط استفاده ابزاری میکنند و پروژههای آنها مقطعی و ناپایدار است.
این اتفاق برگ تایید دیگری است که صفر و صد پروژه فانتزی بازسازی پادشاهی پهلوی خارجبنیاد بوده و پهلوی متغیر وابسته مداخله خارجی است. سوء عملکرد جمهوری اسلامی باعث شده تا بین ۲۰ تا ۳۰ درصد جامعه ایران هوادار جریان افراطی، سلطهگر و مداخلهگر قدرت آمریکا شوند. اقبال شکننده و ناپایدار به پهلوی محصول این پدیده است.
واقعیت آن است که رسانههای وابسته به قدرتهای مالی و سیاسی خارجی در جامعه ایران پایگاه استوار پیدا نکرده و محکوم به فنا هستند. این اتفاق دیر یا زود برای شبکه وابسته و پساحقیقت «اینترنشنال» هم خواهد افتاد.
البته از بیکار شدن افراد خوشحال نمیشوم.
هشدار: بخشهایی از این گزارش بهدلیل بازگوییِ صحنههای فاجعه برای شنیدن بسیار آزاردهنده است.
این گزارش کامل دومینیک واگورن، سردبیر بینالملل اسکاینیوز از مینابه. اولین گزارشگر خارجی که به اونجا رفته. دومینیک، از لشکرکشی آمریکا به عراق تا بهار عربی رو گزارش کرده، اما خودش میگه فشار عاطفی اونچه در میناب تجربه کرده، از همه بیشتر بوده و اشکش رو جاری کرده.
رسیدن به میناب آسون نبوده. تیم اسکاینیوز چهار روز در راه بوده و یک هفته در شهر فیلمبرداری کرده تا روایتی رو ثبت کنه که تا حالا از این شهر بیرون نرفته بود. ماجرا از روز اول جنگ آمریکا و ایران شروع میشه؛ صبح همون روز، یک مدرسه ابتدایی در میناب با موشکهای دقیقهدایتشوندهی آمریکایی هدف قرار میگیره، درست وقتی مدرسه پر از بچه بوده.
کارکنان مدرسه فهمیده بودن که کشور زیر حملهست و به والدین زنگ زدن که بچهها رو ببرن، اما بیشترشون بهموقع نرسیدن. دخترها رو برای امنیت به طبقهی بالا و اتاق نماز برده بودن؛ همونجا که موشکها فرود اومد. کسایی که برای کمک رسیدن، با صحنهای روبهرو شدن که حتی توصیفش سخته.
دومینیک سراغ خانوادهها میره. پرستشِ یازدهساله از زیر آوار زنده بیرون اومده، اما بهشدت سوخته و هفتهها در بیمارستان بستری بوده؛ برادر نهسالهاش، علیاصغر، کشته شده. شهر مجبور شده گورستان رو گسترش بده تا همهی کشتهها رو دفن کنه. خانوادهها هر شب کنار قبر بچههاشون شمع روشن میکنن و ساعتها میمونن. محمدطاها باید همون شب جشن دهسالگیاش رو میگرفت؛ مادرش خدیجه و خانوادهاش بهجاش سر قبرش براش کیک گذاشتن و تولدت مبارک خوندن.
خدیجه در یک گفتوگوی بیش از دوساعته، در حالی که اشک میریخت، تعریف میکنه که چطور از سردخانهای به سردخانهی دیگه رفته تا تکههای پیکر بچهها رو ببینه. آخرش آزمایش دیانای فقط تکهای از تنه و بازوی پسر نهسالهاش رو شناسایی کرده. اون رو در کفنی به خانواده تحویل دادن و خدیجه میگه پیش از خاکسپاری، آخرین چیزی که از پسرش مونده بود رو در آغوش گرفته و براش لالایی خونده.
شواهد به سمت آمریکا اشاره داره. ایرانیها میگن قطعاتی که در محل جمع شده، از موشکهای کروز تاماهاوک آمریکاییه و آمریکا همون روز چند نقطهی دیگهی همون منطقه رو هم زده. این یک مدرسه ابتدایی بوده که بیش از یک دهه روی نقشهها مشخص بوده، اما درست وسط ساختمونش هدف خورده. یا عمدی بوده، که اونوقت جنایت جنگیه، یا اشتباه شناسایی شده، که اون هم نقض قواعد جنگه. آمریکا در حادثههای مشابه در عراق و افغانستان ظرف چند روز تا چند هفته مسئولیت رو پذیرفته بود، اما اینجا نزدیک سه ماه گذشته و فقط میگن موضوع در حال بررسیه.
در آغاز جنگ، دونالد ترامپ گفته بود ایران پشت این ماجراست؛ ادعایی که هیچ مدرکی براش ارائه نشد. خدیجه میگه ترامپ وعده داده بود به مردم ستمدیدهی ایران کمک کنه، اما در عمل دانشآموزها کشته شدن. حالا با آتشبسی شکننده و نزدیکی میناب به تنگهی هرمز، ترس مردم اینه که اگر جنگ از سر گرفته بشه، چنین فاجعهای دوباره تکرار بشه. چیزی که مردم میناب میخوان روشنه: پاسخ و عدالت.