این روزها سطح اضطرابم خیلی بالاست؛ در این مواقع دیدن سریالهای تکراری و البته تا حدود زیادی چرند خیلی کمکم میکنه، و من به اینصورت دارم آخرین روزهای دسترسی به اینترنت آزادم رو سپری میکنم.
اون روزی که صبح هوا تاریک بود، ساعت دیواری۸ رو نشون میداد، اپل واچمو از شارژ برداشتم دیدم واقعا ۸ هست، موبایمو نکاه کردم، با خودم فکر کردم شاید اصلا نخوابیدم، هنوز دیشبه یا از دیشب تا امشب خوابیدم. یکم گیج زدم به خواهر برادرم زنگ زدم و فهمیدم ۸ صبحه و کل شهر تاریکه
بعد از رفتن مامان یهو دیوانه شدم و سه تا گربهایی که داشتیم رو زدم زیر بغل و آمدم استانبول؛ این مرد هم بخاطر شغلش موند ایران، این وسط زد و به بچههاش خیانت کرد و چهار تا گربه دیگه آورد خونه، حالا من دارم برمیگردم و قراره ۷ تا گربه در یکجا زندگی کنن، خدا خودش به دادمون برسه…
هر شب بهت فکر میکنم زن زیبای ناشناس شمارهی ۱۲۷۶۰. به اینکه در لحظهی مرگ و غرق خون اونقدر زیبا بودی؛ کهغریب موندی. به اینکه لابد خواهر عزیز کسی بودی که پیدات نکرد. بیشتر از صد روزه که به بغض شبانه سوگم تو هم راه پیدا کردی، برات توی دلم لالایی میخونم که خوابیدی بیدرد و غصه.