و خونه رو که بنیاد داده بود بگیرن ازت. این کار رو هم انجام داد و رفت گفت. هرچند اتفاق خاصی نیوفتاد ولی پسر کوچیک الان معاونت یکی از نهادها رو داره و تا الان دو تا لیسانس هم از پیام نور و دانشگاه آزاد براش ردیف کردن که بعدها مدیر طراز بشه در ساختار نظام البته اگر تا الان نشده باشه
یه خاطره جالب بگم.
دوستی داشتم از خانواده شهدا.
پسر کوچیکتر از بسیجیان سفت و السخت! و پامنبری.
یک روز مادر خونواده توی خونه موقع سخنرانی خامنهای شروع میکنه انتقاد! طراز انجام دادن از وضعیت معیشت مردم و مملکت و پسر کوچیک تهدید میکنه که میرم بنیاد شهید میگم حقوقت رو قطع کنن
میخوای بدونی ایدئولوژی با آدم چیکار میکنه؟!
وسطای دهه ۶۰ #آقاجون توی خونه به خمینی فحش داد!
برادرم که اونموقع به بسیج رفت و آمد میکرد، بلند شد گفت میرم بسیج میگم که به خمینی فحش دادی!
هرچند بعدها میگفت شوخی کردم، اما من هیچوقت اون صحنه که پدرم به مادرم التماس میکرد/۱
۹ اجرای زنده تک نفره
National Theatre Live: Fleabag (2019)
National Theatre Live: Vanya (2024)
National Theatre Live: Prima Facie 2022
The Picture of Dorian Gray Sarah Snook, (2024-2025)
National Theatre Live: Sea Wall (2012)
National Theatre Live: Nye (2024)
ادامه 👇
#معرفی_فیلم
Pressure 2026
ریتم خوبی داره بازیها تاثیرگذارن
روایت به اتفاقات اصلی داستان نزدیکه و حتی به نمایشنامه اثر هم تا حدود زیادی وفاداره و ....
امان از بازی اندرو اسکات و کلوزاپهاش.
اب دستتونه بخورید!
بعد برید اینو ببینید
Tow 2025
براساس داستان واقعی.
اگر نبینیدش چیزی زیادی رو از دست نمیدین ولی مطمئنم با دیدنش چیزهای مفیدی رو درک میکنید،
مهمترینش شاید این باشه " حق دادنی نیست، گرفتنیه "
دسته فیلم کمدی درامه ولی به نظرم تراژدی داستان خیلی سنگین تره و گاهی کلافه میشی از این حجم از غم.
#معرفی_فیلم
کلمات پشت هم ردیف نمیشن که جملهی دلخواهم رو بسازن.
اینروزا بیشتر از هر زمانی دیگر مشاهدهگرم.
به فرم لبها موقع ادای کلماتی که برایم تازگی دارند یا شکل صورت ادمها در مواقع تعجب یا خشم یا خوشحالی یا استیصال.
دارم جهان تازه را جرعه جرعه مزه مزه میکنم شما که غریبه نیستید
"کیفورم"
“همه تنهایت میگذارند؛ حتی خود ِزندگی”
خودش میدانست دیدن بعضی از نقاشیهایش نه تنها لذتبخش نیست که ترسناکاند. به ای.فلد گفته بود:
«خودم هم حال نمیکنم هر روز اول وقت چشمم به اینها بیفته. اما میدونی، دارم سعی میکنم ببینم تا کجا میتونم تحمل کنم…
عین همین زندگی!»
یک نقاشی بزرگ در میدان شهر کشید تا هشدار ظهور فاشیسم را بدهد. اما کلیسا دستور داد، اثر را بپوشانند.
و شاهکار فلیپ گاستون، برای ۹۰ سال فراموش شد.
وقتی خبردار شد گفت؛ ملتی که گذشتهی استبدادی خود را نقد نکند، دوباره تن به فاشیسم خواهد داد. /۱
این واقعا عالیه
Nexus یک فیلم بلند هیبریدی
این تیزر ۵ دقیقهای، توسط ۳ نفر و در مدت ۲ هفته ساخته شده
این پروژه با استفاده از هوش مصنوعی Dreamina، ابزارهای Octo و Dreamina Seedance 2.0 تولید شده
Rental Family 2025
با بازی #برندن_فریزر.
ایده جالبه اما پرداخت خیلی سریع و سطحیه.پراکنده گویی داره.تورو درگیر داستان کارکترای دیگه میکنه و بعد خروجی نداره حتی کارکتر اصلی هم در اخر رها میشه.
کاملا قابل پیشبینی و بدون تعلیقه ولی در عین حال مفرح و با نمکه و دیدنش خالی از لطف نیست
در آثار بصری افراد صاحب نظر از نظر فنی توانایی نقدهایی دارن که فارق از مفرح بودن اثر ممکنه بهش وارد باشه که اون کلا یه بحث دیگهس ولی اگر فقط یک دنبال کننده هستیم فقط میتونیم بگیم خوشم نیومد یا حال نکردم باهاش یا ارتباط نگرفتم یا برعکس.
در هر حال هر فیلم و سریالی ببینید ضرر نداره
تاثیر پذیری از یک محتوا کاملا به میزان آگاهی فرد بستگی داره.
مثلا من دو تا از سریالهایی که بسیار دوسشون دارم کاملا در تضاد فرمی با هم هستند یکیش seamless و اون یکی this is use.
یا من به شدت سریال ray donovsn رو دوست دارم.
و خیلی سریالهای دیگه یا حتی انیمههایی که دیدم.
داستانی ازش لذت ببرم حتی اگر رنجی رو در من پدیدار کردن که ازش آگاهی نبودم.
خلاصه که از نظرم نه بهترین وجود داره نه بدترین فقط ادمها هستند که با محتوا هم سطح نیستن و گاهی بیش از اون سطحن گاهی کمتر پس هیچوقت هیچ محتوایی رو نکوهش یا تمجید بیش از اندازه نمیکنم.
فقط یک نکته اینکه
«شما را به تماشای مراسم اعدام خودم دعوت میکنم»
گفته بودند اگر خودش هم “توبه نامه” بنویسد شاید استالین درخواستش برای عفو دوستان ِشاعرش را بپذیرد.
نمیخواست اما نوشت!
آنها اعدام شدند.
خودش ممنوعالقلم و تبعید.
استالین گفته بود؛ بوریس پاسترناک زنده بماند اما تا حد مرگ تحقیرش کنید!
میدانست استالین شیفتهی اشعارش است. برای همین حاضر شد بخاطر جانِ ماندلشتام، پونین و دو شاعر گرجی، غرور خود را بشکند و با ندامتنامه راهی کرملین شود.
شکست و رفت و نشد!
شاعری که در جوانی با همان چند قطعهای که در نشریات منتشر کرده بود و در نگاه منتقدان با پوشکین و لرمانتف مقایسه شده بود، حالا در میانسالی و در نهایت تنگدستی و عسرت روزگار میگذراند؛ چون باید در چشم خلق، حقیر میشد.
۳۵ ساله است که در نامهای به مارینا تسوتایوای شاعر مینویسد که به او و همسرش فرسنگها دور از شهر، اتاقی دادهاند مانند اصطبلِ اسبها.
«مشکل اصلی این است که به خاطر بخاری امکان تقسیمبندی اتاق نیست»
بیپول است و توان گرم کردن اتاق را ندارد.
که باید بلرزند؛ نه از سرما!
که از استبداد؛
که باید بگریند؛ نه از سیاهی!
که از ناامیدی؛
زیرا که میداند حیات استبداد به مرگ ِانسانیت بسته است و لگدمال کردن شرافت آدمی.
برای همین پاسترناک میگفت:
«استبداد چیز زیادی از شما نمیخواهد. فقط میخواهد از چیزهایی که بدانها عشق میورزید، متنفر باشید و چیزهای نفرتانگیز را دوست بدارید»
بیدلیل نبود که سالها بعد در جایی از شاهکارش “دکتر ژیواگو” نوشت:
«تنهایم.
در همه جا، ریاکاران فرمانروایند» /۱
“نگذار حقیرت کنند”
۱۳ سالش بود. در اتاقی متروک به تخت بسته شده، با فکی شکسته و بدنی کبود که بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود.
آن چند روز بارها آرزوی مرگ کرد.
اما آخرین کلام مادربزرگش پیش از مرگ او را نجات د��د:
«تسلیم نشو»
نشد!
و شد یکی از بزرگترین نویسندگان قرن؛ مایا آنجلو.
شاعر، نویسنده، فعال حقوق مدنی و هنرمندی که جایزهی پولیتزر و “مدال آزادى” ریاستجمهوری و در نهایت “لوح افتخار ملی هنر” را ��رفت.
در کودکی پدر و مادری نداشت. مادربزرگ پدریش، تا ۸ سالگی تمام جهانش بود. تا روزی که نامهای از طرف مادرش رسید و مایا همراه مادربزرگ از استپمپز، آركانزاس راهی سانفرانسیسکو شدند.
مادربزرگ دو روز پس از رسیدن، برای همیشه از زندگی دخترک رفت. اما آخرین جملهاش، تمام زندگی مایا آنجلو را شکل داد.
«مایا، با هر سختی و مصیبتی، یادت باشد که هرگز تسلیم نشوی»
زندگی با مادری که از صبح تا سر شب دو جا کار میکرد و شبها در بار میرقصید، تا گرسنه نمانند و دخترک بتواند به مدرسه برود، زندگی نبود، مصیبت بود.
مایا شاگرد ممتاز کلاس بود و عصرها در نانفروشی محل کار میکرد، برای کمک خرج خانه.
تا که یک روز غروب “مارک دو انگشتی” او را دزدید و به اتاق متروکهاش زیر شیروانی برد،کتکش زد، فک و دندهاش را شکست، مایا را به تخت بست و طی چند روز بارها به او تجاوز کرد.
تنها این نبود؛ هر بار به او میگفت کارم که تمام شود، جنازهات را بیرون شهر میاندازم.
بعدها در جایی از زندگینامهاش نوشت که تنها چیزی که زنده نگهش داشت، صدای مادربزرگ بود که میگفت؛ مایا تسلیم نشو!
و درست در لحظهای که زندگی به مغاک مرگ رفته و هر امیدی از کف شده بود، معجزه اتفاق افتاد! /۱