من ماهی یه بار میام اصفهان و دو سه روز میمونم، چون خیلی کار دارم وقت کمی دارم دوستمو ببینم، از طرفی اونم شاغله و وقتش کمه برا همین قرار گذاشتیم چهار صبح بریم طلوع رو ببینیم یه چایی بخوریم و سریع برگردیم تا به کار هامون برسیم.
ما خانوادگی سفرای رندوم و یهویی زیاد میریم یه روز پاییزی وسطای آبان بعد اینکه از شر کرونا خلاص شدیم و من و بابا از بیمارستان مرخص شده بودیم،نصف شب زدیم به جاده و مامان شروع کرد برامون سوغاتی رو خوندن از اون روزا به بعد همیشه این اهنگ من و یاد مامان و غم های اون سال میندازه...