اونها همینجا هستن، در همین حوالی و همین نزدیکی.
اما انقدر درگیر انجام هزاران هزار کار باهم هستم که شاید چندین و چند روز و بعضا چندین هفته زمان ببرد تا دوباره با آنها دیداری تازه کنم.
این حسی که: توی این روزها تسکین درد های پیر شدن مادرم نیستم، شنونده ای برای حرف های پدرم نیستم، راهنمایی برای بزرگ تر شدن خواهرزاده هام نیستم، هم صحبت و همنشین خواهرانم نیستم، بدجوری عذابم میده.
امشب بعد از مدتی واسه خواب اومدم خونه.
دسته گلی برای مــادرم گرفته بودم اما، مادر و پدر خوابیده بودن تا من رسیدم، و صبح موقع رفتن من هم چند لحظه ای بیش شاید اونهارو نبینم، اما حسی که با وجود اونها خونه رو پر کرده کافیه برای من.
@muhamad_saeidi مثل همون شبی که خیابون صمدو سه تایی دست دور گردن هم انداخته بودیم و از پنجره خیابونو میدیدیم و بدون اینکه همو نگاه کنیم، هر کدام با صدایی لرزان لرزان، گپ میزدیم با هم...