در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يک گرفته جامی، بر ياد روی ياری
چون اين گره گشايم؟ وين راز چون نمايم؟
دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ، در دست زلف شوخی
مشکل توان نشستن، در اين چنين دياری
شهريست پرظريفان، وز هر طرف نگاری
ياران صلای عشق است، گر میکنيد کاری
چشم فلک نبيند، زين طرفهتر جوانی
در دست کس نيفتد، زين خوبتر نگاری
هرگز که ديده باشد جسمی ز جان مرکب؟
بر دامنش مبادا زين خاکيان غباری
می بیغش است درياب، وقتی خوش است بشتاب
سال دگر که دارد اميد نوبهاری؟
شریفترین کاری که از دستم برمیاد، پذیرفتن چیزیه که زندگی از آدما ساخته.
پذیرش چیزی که بهش تبدیل شدن (شدهم)، بدون انکار و توجیه. ناقص بودنی اصیل به جای کامل بودنی جعلی.
انکار نکردن معصومت میکنه.
حتی گرگی که توجیه نمیکنه معصومه.
من متوجه شدم فقط وقتی از کسی ناراحتم ممکنه تو صحبتم باهاش از کلمات انگلیسی استفاده کنم.
تو دلم هم میگم: نکنه انتظار داری با این کارات، باهات فارسی سَره هم صحبت کنم!!؟
بعد هم لفظ انگلیسیِ بعدی رو سمتش شلیک میکنم.
از نیستی آمده برون عین به عین
در نیست رویم بعد از آن، در این بین
چون جرقهای در دل تاریکی محض
یک لَمعهی کوتهیم بینالعدمین
بعد از یک گفتگو دربارهی مرگ و مرگاندیشی، این #رباعی رو سرودم.
با کسب اجازه از جناب #خیام
زمستان است
چرا كه #زن
با قلبى برهنه
بيدار
در بستر دراز كشيده
تا موسمى كامل تر را به ياد آورد.
برام جالبه، شعریت این قطعه، چقدر وابسته به اون واژهی «زن»ـه.
من نوجوون نیستم، آدم خام و رابطه ندیدهای هم نیستم. اما امروز عصر که زنگ زد و پرسید برا خونه چی میخوایم و وسایل دلمه و ... گرفتم تو دلم قربون صدقهاش رفتم. من فقط سالهای زیادی تنها بودم و نفهمیدم همین وقت گذرونیهای ساده دوتایی چقد حالمو میتونه خوب کنه
@khazakhz همهمون باید تلاش کنیم اون کسی رو که میتونیم باهاش حرف بزنیم یا باید باهاش حرف بزنیم از زیر آوار عادت بیرون بکشیم. با حفر کردن.
من و شما اگر هم با هم بشینیم نخواهیم توانست حرف بزنیم.