دیشب وقتی مرگ تا آستانهی سینهم رسید و حمله قلبی بهم دست داد، فهمیدم زندگی هیچ تعهدی به تداوم نداره.
شاید اون درد، شروعِ فروپاشی بود یا فقط پایانِ توهمِ کنترل.
الان فقط مونده خستگی و این آگاهی تلخ که حتی امید هم گاهی یه عادتِ بیدلیله.
از بچگی بلد نبودم به مادرم راجع به احساساتم صحبت کنم؛ همیشه به دوستام میگفتم. حالا که نه دوستی مونده، نه عشقی، دلم فقط یک آغوش از او میخواهد و زبانی که هنوز جرأت گفتنش را ندارم.