نزدیک های 9 شب بود ، کتاب فروشی بودم روبروی قفسه کتابها ، یه آقای میانسالی اومد موهاش خاکستری بود ، دست کرد یه کتاب در آورد گفت اینو خوندی شما؟ نگاه کردم ، کتاب صد سال تنهایی بود. گفتم نه نخوندمش. چرخوند کتابو قیمتشو چک کرد. گفت من با موتور امروز یک و دویست/1
آندِرریتد ترین گیم :
( خوشحالم یک سری بازی هارو زمان انتشارشون بازی نکردم ، به دو دلیل : اول اینکه اینجوری از دام نوستالژی فرار کردم و زیبایی اون گیم بخاطر نوستالژیک بودنش برام نیست ، دوم اینکه ذهن الان ام قدر هنر ، خلاقیت ، روایت و فلسفه رو بیشتر میدونه)