دخترکم…
هر روز که میآمدم دنبالت، اخم میکردی و میگفتی: مامان… بازیم هنوز تموم نشده، یه کم دیگه صبر کن…
بعد دوباره میدویدی از شاخه های درختان حیاط مدرسه شکوفه ها را می چیدی و با دستهای کوچکت تاج گل میساختی. تاج را روی موهایت میگذاشتی و میخندیدی… و من همانجا میایستادم و تماشایت میکردم، انگار تمام بهارِ دنیا، در صدای خندهی تو خلاصه شده بود.
اما آن روز…صدای انفجار آمد. نه شبیه صدا…شبیه پایانِ جهان بود.
دویدم سمت مدرسه…با قلبی که از ترس به دیوار سینهام میکوبید.
میدویدم و فقط دعا میکردم دوباره صدایت را بشنوم که بگویی: مامان… یه کم دیگه صبر کن…
اما دیر رسیده بودم.
حالا میان آوارها دنبالت میگردم…میان خاک، میان دود، میان کیفهای پاره و دفترهای خونآلود.
از من نشانهات را میپرسند…و من، میان این همه ویرانی، فقط میتوانم آرام بگویم: موهای بلند بافته شده با کش صورتی…کتونیهای سفید…کیف صورتی…
قاتل بچه های مظلوم میناب تو استاد نافهم هستی رد خون هم همیشه روی دستات میمونه. مثل گوسفندانی که نشان صاحبشون روی پوستشون داغ میشه حمایت از کودک کشی داغی که اسراییل روی بدن شما گذاشته و حتی بعد مردن هم نمیشه پاکش کرد. بدون اجازه صاحبت حتی نمیتونی یک توییت بزنی! عجیب که بعد از سه ماه یادت افتاد از این بچه های معصوم حرف بزنی!
@fouad_jm2 این نمایشگاه از برلین شروع شده و ان شالله ادامه خواهد داشت. دوستان از هر شهری تمایل به برگزاری نمایشگاه برای بچه های میناب دارند ما میتونیم محتوای فاخر در اختیارشون بزاریم که به صورت نمایشگاه عرضه کنند.
آرشای من عاشق رنگ آبی بود.
آبیِ آسمان، آبیِ دریا، آبیِ پیراهن کوچکش که با ذوق میپوشید و جلوی آینه میچرخید.
آخرین روزی که به مدرسه رفت، تیشرت و شلوار آبیاش را پوشیده بود. با خنده گفت: «مامانی، امسال برای تولدم یه دوچرخهی آبی بخر...»
چه کسی میدانست آن آرزوی کوچک کودکانه، آخرین رویای او خواهد بود؟
آخ پسر بابا! تو رفتی مدرسه؛
به جایی که باید صدای خندهی بچهها در آن بپیچد، جایی که باید بوی دفتر نو و مدادرنگی بدهد،
اما کسانی که رویاهای کودکان را تاب نمیآورند، موشک فرستادند... و تو را از آغوش ما دزدیدند.
حالا ما مانده ایم، و یک دوچرخهی آبی که برای تولدت خریده بودیم؛
دوچرخهای که هنوز منتظر است دستهای کوچکت فرمانش را بگیرد و کوچه را پر از خنده کنی.
مامانی هر غروب به دریا میرود،
به آسمان آبی خیره میشود و آرام اشک میریزد؛
انگار میان آبیِ آسمان و آبیِ دریا دنبال چشمان تو میگردد.
و من هر بار که رنگ آبی را میبینم، دلم فرو میریزد؛
چون دنیا هنوز آبی است،
اما پسرکم نیست...
برداشتی آزاد از عکس شهید آرشا میرانی، کلاس اول...
#Minab
من اصلا دلیل این همه ناراحتی شما رو درک نمیکنم. عزیزان دیگه دارن روایت های مستند تهیه میکنن. منم از زاویه دیگه ای دارم روایت میکنم. اگه به حرف شما باشه همه داستان های دنیا دروغ هستند. اینکه این نوزاد بیست روزه شهید شده واقعیته. اینکه یکی از نزدیکان خودم بعد از هجده سال انتظار جنین شش ماهه رو از ترس از دست داده هم واقعیته. من فقط شکل روایت رو داستانی کردم. مشکل چیه؟
محمدعلی،
خدا تو را بعد از بیست سال انتظار، به آغوش من و پدرت بخشید؛
هدیهای کوچک و آسمانی که تمام دنیای ما شد.
من و بابا آنقدر عاشقت بودیم که دلمان نمیخواست لحظهای از ما دور باشی.
در این بیست روز کوتاه، شبها در آغوشمان میخوابیدی؛
گرمای تنت آرام جانمان بود.
همه میگفتند: «بچه بغلی میشود»،
اما مگر میشد از تو دل کند؟
ما عاشق بودیم که عطر نفسهایت در خانه بپیچد و تن کوچکت میان بازوانمان آرام بگیرد.
محمدِ من…
حالا بگو چگونه این تنِ سرد و خاموش را به خاک بسپارم؟
چگونه مشتی خاک روی بدن نحیف و کوچکت بریزم،
وقتی هنوز گرمای آغوشت در جانم زنده است؟
چگونه باور کنم کودکی که تمام زندگیام بود،
حالا باید زیر خاک آرام بگیرد؟
#شهید محمد علی کیالها
هدف من یادآوری این نکته است که بچه هایی که قرار بود هر کدام داستانی در زندگی داشته باشند الان زیر خاک هستند چون یک عده بی عقل فکر کرده بودند با بمباران و موشک میشه برای مردم ایران زندگی بهتری ساخت. من داستان نویس نیستم حتما کسانی که کارشون اینه میتونن داستان های بهتری بنویسن. این داستان هم بعد از دیدن عکس محمد علی و بر اساس تجربه یکی از نزدیکان که بعد از سال ها بچه دار شده بود و جنین شش ماهه رو از ترس بمباران از دست داد نوشته شده. تا جایی که میدونم بچه های خردسال زیادی در این جنگ کشته شدند.
دیروز در لایپزیک آلمان وجدان های بیدار برای ماکان نصیری و بچه های میناب اشک می ریختند و در دفتر یادبود این شهدا مطلب مینوشتند و متاسفانه عده ای بی وطن سطلی می خواستند این دفتر را پاره کنند که با کمک پلیس موفق نشدند.
@journalist13655 کاش قبل تریبون دادن به این آقای اقبالی ازش میپرسیدن چی شد دانشگاه علامه نتونست درس بخونه؟ چه جوری و با چه کیفیتی از دانشگاه شاهد ارشدش رو گرفت؟سابقه اینا نشون میده کی از اسراییل پول میگیره!
One day, tell her the story of how, while you were pregnant, you still supported a government that killed Iranian children with missiles — how pregnant women were torn apart, how mothers lost their babies before they could even hold them, and how innocent newborns were buried beneath the ruins of war.
آرزوی اینترنشنال برا باز شدن دست قالیباف:
کارشناس اینترنشنال:
به نظر میرسه محتملترین سناریو، سناریوی حذف ثابتی و خضریان و جلیلی و جبلی و مخالفان توافق و مذاکره باشه، تا اینجوری دست امثال #قالیباف باز بشه.
یک صدای وحشتناک همهجا را لرزاند. من داد زدم مامان میترسم.
دویدی و محکم بغلم کردی و گفتی: «نترس… من پیشتم… مراقبتم.»
صدات میلرزید، گفتی با هم بلند بلند شعر بخوانیم…
بعد… همهجا تاریک شد.
من را از آغوشت جدا کردند. دستهایم را به سمتت دراز کردم، گریه کردم… اما نگذاشتند بغلت کنم… حتی نگذاشتند بدنت را ببینم.
آقای امدادگر آرام سنگریزهها را از لابهلای موهایم بیرون میآورد. اشک از چشمانش میریخت و با صدایی گرفته گفت: «مامانت یک قهرمانه.»
اما من فقط آروم گفتم:
«فقط مامانم بلده موهامو جوری شونه کنه که دردم نگیره…»
مامان… حالا کی موهامو شونه کنه؟
کی شبها برام قصه بگه؟
کی منو مثل تو محکم بغل کنه؟