من این یک سالاینجا حلقه دستم میکردم از روی دلتنگی
هروقت دلم تنگ میشد دیت میکشیدم روی حلقه
به هیچ کسم نگفتم چون نمیخواستم فکر کنن کصخولم
کصخول بودم
احمق بودم
آخ چقد ساده لوح بودم
برگشته به همه گفته دنیا رفته اونجا با یکی دوست شده من و ول کرده
کاش بمیری و من نفهمم که چقد دروغا به این و اون گفتی در حالی که من اینجا داشتم با عشق تو هر شب میخوابیدم و بیدار میشدم
کاش بمیری
گفت میرم شهرتون خانوادت و ببینم ادای احترام کنم
گفتم لازم نیست
گفت میخوام اینکارو کنم
رفته بود باهاش باشه
ما اون موقع هنوز باهم بودیم
من تو کل مسیر داشتم پشت تلفن قربون صدقش میرفتم
لعنت بهت
تو زندگیم هرگز این جمله رو برای کسی بکار نبردم
حتی برای کسی که تو بچگی بهم تجاوز کرد
حتی برای اون دختری که باهات الان تو تخته و همه ی لذتایی که میخوای و بهت میده
ولی برای تو با تموم وجودم میگم:
" you are a piece of shit"
لعنت به منی که تورو تو زندگی خودم و اطرافیانم راه دادم
لعنت به منی که همیشه سعی کردم اون روی خوبت و ببینم و بهت ایمان داشته باشم
این حجم از بی شرفی تو وجودم نمیگنجه
من اون دختر و آوردم خونم
وای که کارم شده تصورتون و عوق زدن
گفته به من ظلم شده و دنیا من و ولم کرده و دوستم نداشت و منم آسیب دیده بودم و وقتی دوستش احساساتش و به من کانفس کرد قوی نبودم
ولی اینکارو نکردم که بهش آسیب بزنم من واقعا از دوستش خوشم میاد و I like her
بعدشم گقته این همه آدم اینکارو میکنن اکیه ولی من بکنم آسمون به زمین میاد؟
نسوزم؟ خورد نشم بعد شنیدن اینا؟
من کی ولت کرده بودم دروغگو؟ بی شرف چقد ضعیف و بدبختی که باید دنیای خیالی بسازی برای خودت که توش حق با تو باشه؟
با دوست راهنمایی من ریختین روهم بعد طوری ادای قربانیا رو درمیاری که خودتم باورت شده؟
لعنت به هفت سالی که سرم و کنارت رو بالشت گذاشتم
اینقد برای من احترام قائلن که اینکارو نکنن
و منم اینقد براشون احترام قائلم که باور نکنم
ذهنم یکم درگیر شد ولی گفتم نه بابا امکان نداره
شب شد و با خانواده و دوستام صحبت کردم
فهمیدم میدونستن و بخاطر امتحانات بهم نگفتن
خورد شدم، نابود شدم، سوختم
عکسارو دونه دونه پاره کردم
هفت سال عشق و احترام همین بود؟
همین؟
قبل جنگ من داشتم به اینکه برگردم ازدواج کنیم تا بیاد اینجا فکر میکردم
نمیدونم چی شد؟ چطور شد؟
ولی هر بلایی بود من و تا استخونم سوزوند
اینقد که هرچی مینویسم و آه میکشم دردی ازم کم نمیشه
فقط میتونم از دوستام و برادرم تشکر کنم که تو هرشرایطی
گذشتم و فقط به دوستای خیلی نزدیکم یکم توضیح دادم و باهاشون درد و دل کردم
باز هفته ها گذشت و من سعی کردم درسام و جبران کنم و پول دربیارم تا بتونم بعد امتحان یه سفر برم و یه نفسی بکشم
یه شب قبل از سفرم یه تماس داشتم
چیزی بهم گفته شد که باور نکردم
انکار کردم و گفتم
خودم و جمع کردم چون باید اجاره میدادم و پول نداشتم، درسام همه عقب مونده بودم
اینجا به کسی نگفته بودم کات کردم چون نمیتونستم چیزی و توضیح بدم
اینترنت برگشت و من فهمیدم وقتی تو اون سفر بوده به همه گفته دنیا باهام کات کرده
دلسوزی دوستام و گرفته بود و دوستام هم چون یطرف داستان بودن
و از من بی خبر، داستان هارو باور کرده بودن
که دنیا کم گذاشته و میتونسته بیشتر تلاش کنه و لانگ دیستنس کار خودش و کرده و ...
خیلی از حرفاش دروغ بودن
خیلی اذیت شدم ولی بخاطر هفت سال رابطه که 4 سالش و باهم زندگی کردیم گقتم حتما نیاز داشته اینارو بگه تا دردش کم بشه
گفت آره ولی حرفی باهات ندارم
گفتم یعنی تموم شد؟
گفت آره تموم شد.
ازش پرسیدم یعنی واقعا ازم گذشتی؟
وقتی جواب نداد فهمیدم واقعا گذشته
تا تولدم باورم نمیشد
تا اینکه تولدم و تبریک نگفت
اونجا بود که از شوک بیرون اومدم
همچنان از آدمام تو ایران بی خبر بودم
هفته ها داغون بودم
ولی برای من این تصمیم یسری تاوان هایی داشت، نیاز داشتم با آدمای خودم درمیون بزارمش
میدونستم اینترنت داره
بهش پیام دادم
گفتم باید باهات صحبت کنم راجب موضوع مهمی
گقت وویس بده
گفتم نمیتونم حال روحیم طوریه که باید حرف بزنم
گفت فلانی پیشمه نمیتونم
گفت خیابونا چال و چوله دارن
تمرکز ندارم بتونم باهات صحبت کنم
ناراحت و عصبانی شدم
میدونست بیکسم
میدونست نیاز به کمک دارم
بهش گفتم پس بیا یه مدت صحبت نکنیم
دعوایی بودم و نمیخواستم سفرش خراب شه
همون شد و سه هفته گذشت
میدونستم تو سفرش دوستام مراقبشن
بعد سه هفته بهش پیام دادم که اینترنت داری؟
اوایل این ترم که ارتباطم با ایران قطع بود حالم خیلی بد بود، از نظر مالی تو فشار بودم، تمرکزی روی درسام نداشتم، از همه ی آدمایی که من و میشناختن دور بودم و عمیقا آسیب دیده بودم
فشار اینقد زیاد بود و داغون بودم که تراپیستم گفت این ترم و مرخصی بگیر
دوستای اینورم همه هم نظر بودن