شما فکر میکنید من نمیدونم که نیروی ارزونم؟ که چون زنم و کارفرما میدونه که جایی ندارم برم بهم فشار میاره و با کمترین مسئولیت مالی منو قبول میکنه؟میدونم جانم ولی مجبورم که استقلال هرچند اندک مالیم رو حفظ کنم تا تحت فشار مجبورم نشم فردیتم رو زیرسوال ببرم.
حس میکنم یک رابطه هیچوقت مناسب من نبوده و نیست، چنان سنگینی غیرقابل تحملی رو حمل میکنم شبیه یک حفره مکنده بزرگ وسط قلبم.
نمیدونم شاید چون مرز من برای عشق نزدیک به خورشیده و حالا مجبورم روی زمین راه برم. دستهام رو زنجیر کنم به تنم و تمام احساساتم رو ببعلم.
یه مدل حرف زدن با لهجهی جنوبی هست بهش میگم جنوبیِ احسان عبدیپوری. قشنگ خود جنوب و جنوبی و تمام فلاکتهایی که کشیده و میکشه رو برای مخاطب غیرجنوبی و مخصوصاً تهرانی رمانتیزه و بزکدوزک میکنه تا از سر منقلب شدن و ادا یه اشکی هم بچکه. استفراغم میگیره از این موضوع. نفرتم میآد.
@hangmeohhangmee چقدر من از این مردک انشانویس بدم میاد. اینقدر از رنج پول در اورده ولی کافیه بگی خب دلیل چیه؟ انگار فضیلتی در رنجی هست که ما داریم میکشیم. تمام عاملیتی که داره از چیزی گرفته که مسئولیتی در قبال سرنوشتش قبول نمیکنه.
خامنهای رو به پستترین شکل ممکن به دست تاریخ سپردیم، باور ناپذیر ابهتی تحقیرآمیز داشت جوری که حتی یک قدم پشت سر این مرد رفتن آدم رو تبدیل به قعرنشین انسانیت میکرد.
ج.ا و آمریکا به توافق رسیدند ولی جنگ من و زن برادرم هنوز پابرجاست، نقطه تفاهم من و این زن احتمالا از خامنهای جونیور هم عمیقتر در ته گودالهای ناممکن پنهان شده این هم در صورتی که اصلاً وجود داشته باشه. جالب.
پرداخت به مسئله حقوق زنانِ افغانستانی برای فمینیست غربی احتمالا مواجهه با جنگ ناخواسته پذیرش موضوعِ قرآن به مثابه کتاب ضدانسانی و نه فقط تنوع دینیه.
هزینهای که نمیخواد پرداخت بشه پس مسئله دور انداخته میشه و فقط شعارها با معنی جدید بازتولید میشه.
منو هنوز از جنگ عبور نکردم، حالا شاید جنگ به اون شدت از ایران عبور کرده باشه ولی من تا ابد نه.
دی و اسفند ترکیب عزاداری و آوارگی از من یه متخصص در اصول چند روز میتونیم به مو برسیم و پاره نشیم ساخت که البته من پاره شدم.
چقدر کشتی؟ هر شب به اسمها نگاه میکنم و فردا دوباره اسمهای جدید و تنهای خونآلود.
فکر میکردم خاک سرد میشه و حداقل یاد میگیریم چطور زخمها رو به دوش بکشیم ولی اشتباه میکردم. هرجا که میریم جای درخت جنازه کاشته و خشم به استخون رسیده، با جهنمی که ساختی خاک هیچوقت سرد نمیشه.
اینترنت یکم برگشته بود و اتصال خیلی سخت بود، ساقی فیلترشکن بودم.
اون ثانیههای اضطراب، غم و خشمی که شبیه موج تو رو میبلعه میتونستم توی چهره همه ببینم و هربار منم فرو میریختم.
وقتی گوشی مادربزرگم رو برگردوندم، بهت زده پرسید چرا گوشیم پر از جنازهست؟ اعلامیهها رو میگفت.
حالا بدون اغراق عجیب بود، حتی محرم هم همچین جمعیت سیاهپوشی ندیده بودم، هرکس هر لباس مشکی داشت پوشیده بود.
یه راهپیمایی خاموش بود که بله، ما مجبوریم ادامه بدیم چون خشم ما از شما فقط شکممون رو پر از تیر میکنه ولی سیر نَه.
حالا بدون اغراق عجیب بود، حتی محرم هم همچین جمعیت سیاهپوشی ندیده بودم، هرکس هر لباس مشکی داشت پوشیده بود.
یه راهپیمایی خاموش بود که بله، ما مجبوریم ادامه بدیم چون خشم ما از شما فقط شکممون رو پر از تیر میکنه ولی سیر نَه.
تا مرکز شهر رفتم، جایی که یک ماه جرئت نمیکردم برم و میترسیدم که مواجه بشم با بیتفاوتی نسبت به خون ریخته شده.
اما اون بیرون، همه رخت عزا پوشیده و خشمگین از کنار ماشینها و نیروهای مسلح با بیتفاوتی رد میشدن.
انگار یه قرارداد نانوشته داشتیم که این رخت سیاه، کفن سفید ماست.