انقدر کشتند،
انقدر کشتند،
که به ندرت یه عکس رو بیشتر از یک بار میبینیم.
حتی وقت نداریم قصههاشونو بخونیم. اسمهاشون یادمون نمیمونه. سروی بعد از سرو دیگر افتاده. جانی پس از جان دیگر ستانده شده.
«آنقدر عزا بر سرمان ریختهاند که فرصت زاری نداریم.»
@ER_eton تولد ۱ سالگی دخترم بود کلی مهمون دعوت کرده بودم از استرس زیاد خوابم نمیبرد میخواستم صبح زود بیدار بشم و ب کارام برسم که صدای انفجار شنیدم و متوجه شدم جنگ شده.بعد اروم گرفتم خوابیدم
@t_moghadam67 پارسال رفتم شهرستان خونه پدربزرگم،قبل منم مامانم اینا رفته بودن.زنداییم که باهاشون زندگی میکنه به مامانم گفته بود خودت پاشو غذا درست کن دخترت داره میاد .اگه مامانم زودتر بهم میگفت از وسط راه برمیگشتم بخدا. حالا من کلا دو روز موندم خونشون .