یادم افتاد بابا توی این سن و سال من چقد کشیک وایستاده و درس خونده و از تنبلیم خجالت کشیدم
اینکه کارام پیش نمیره بی انگیزه میشم و بس میکنم خیلی بده حس میکنم مامان و بابا خیلی به گردنم حق دارن نباید اینطوری کنم.
این دفعه لازم نیست خونه رو اجاره بدیم، و باید یادم بمونه که اینم یه پرولج بود
اینکه ترجیح دادم ذهنم و بدنم استراحت کنه و اینکه الان یه جاییم که از پس این بر میام
واقعا خوشحالم بابتش و باید یادم بمونه.
از اینکه حق انتخاب داشتم از یه جابی به بعد و دوستهای ناز گوگولی پیدا کردم خیلی خوشحالم.
چون دوستهای اول مهاجرتم خیلی کیری بودن و خوشحالم که ادمهای خوب امدن توی زندگیم الان.
🧘🏻♀️🫂
پرولج واقعی
موقع شام یه ویدیو از وین و هالشتات دیدیم و از خاطرات حرف زدیم، خوشحالم بابت این تجربه ها.
بابت همراهی یار و همه چیزهایی خوبی که سراسر هدیه هایی بود که بهم داده شد توی زندگی.
۹ سپتامبر، داخلی، آرام و حتی خوشحال :)
افیس حالمو خوب کرد
یکم کار کردم
خرید هم حتی حالم خوب کرد
نمره من به امروز ۳ از ۵.
شاید حتی ۳.۷۵ با ارفاق ۴
چون روز ارومی بود
کم کم دارم شبیه دابی میشم.
کوچیک ترین استرسی بهم وارد بشه کصخلم درمیره ممکنه اباژورو بردارم بزنم توی سرم یا اینکه برم یه گوشه سرمو هی بکوبم توی دیوار.
فیلم دیشب ذهنمو بهم ریخت، برای دیو و مایکل تا بی نهایت میتونم ناراحت باشم، شاید یه جاهایی باید فقط بزنی توی گوش خودت و بگی من نباید قربانی این داستان باشم.
به ع میگفتم من بیشتر شدن قرصها رو نمیگفتم یا دقیق نمیدونستی من چی میکشم اونوقت عا امده از تمام مشکلات قرصش و اینکه نمیخواد بخوره و اینا به تو گفته، به حالت که اره من دارم این حالو میکشم من اینطوریم من اونطوریم. نمیدونم از کار اون بدم بیاد یا از این همه درون ریزی خودم.
هر روز دارم خودمو با همه وجود میکشم که بتونم ادامه بدم.
امروز نوبت دکتر دیر رسیدم و دکتر گفت من درکت میکنم الان خیلی استرس داری، خیلی بیشتر از حد عادی و انگار اروم شدم با این حرفش، اینکه یکی دید که من چه وضعیتی دارم