من هنوزم چهره تمام اونایی که کشته شدن رو شب وقت خواب مرور می کنم و صبح برای شنیدن یه اتفاق خوب چشمامو باز می کنم...
من و ما فراموش نکردیم...
کودک و نوجوانِ با رفتارهای هیجانی نیستیم
ما پدر ومادر و آموزگارِ نسلی خواهیم بود....
امام جمعه دزفول گفته: دختری که تا نیمه شب تو کافهها وقت میگذرونه ، نه میتونه مادر خوبی باشه و نه همسر خوبی...
+اون دختری که تا نصف شب دور میدون پرچم قِر میده و صیغه میشه ،اون خوبه🤷♂️
دخترکم 💔
اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
این گزارش، روایت زندگی کوکو کوندو است؛ زنی که وقتی بمب اتم روی هیروشیما افتاد فقط هشت ماه داشت و در آغوش مادرش بود. حالا، ۸۱ سال بعد، او داستانی را تعریف میکند که سالها حتی مادرش هم توان گفتنش را نداشت.
کوکو هنوز لباس صورتی کوچکی را که روز انفجار به تن داشت نگه داشته؛ لباسی که برخلاف تقریباً همهچیز، سالم مانده است. صبح ششم اوت ۱۹۴۵، مادرش او را بغل کرده بود و کنار در خانه ایستاده بود که ناگهان بمب اتمی «لیتل بوی» منفجر شد. سقف خانه روی سرشان ریخت و هر دو زیر آوار گیر افتادند. مادرش در آستانه خفگی بود، اما صدای گریههای کوکو باعث شد دوباره به خودش بیاید. با یک دست خاک و چوب را کنار زد، سوراخی باز کرد، اول دخترش را از میان آوار بیرون داد و بعد خودش بیرون خزید. کوکو میگوید اگر آن لحظه هنوز روی زمین در حال چهاردستوپا رفتن بود، شاید هیچوقت پیدایش نمیکردند.
خانهشان کمتر از یک و نیم کیلومتر با محل انفجار فاصله داشت و تقریباً همه چیز اطرافشان نابود شده بود. پدر کوکو، کشیش کیوشی تانیموتو، آن لحظه در بخش دیگری از شهر بود و زنده ماند. اما بسیاری از همسایهها و اعضای کلیسایش کشته شدند. حتی دخترخاله نوزاد کوکو که دو روز بعد به هیروشیما آمده بود، چند ماه بعد بر اثر بیماری ناشی از تشعشعات جانش را از دست داد.
پدرش همیشه به او میگفت: «تو تنها نوزادی بودی که در محلهمان زنده ماندی. وظیفه داری به دنیا یادآوری کنی چه اتفاقی اینجا افتاد.» اما کوکو تا چهل سالگی حاضر نبود درباره هیروشیما حرف بزند. نمیخواست بار آن خاطره را روی دوش خودش هم حس کند.
پدرش یکی از شش بازماندهای بود که جان هرسی در گزارش تاریخی Hiroshima در سال ۱۹۴۶ دربارهشان نوشت؛ گزارشی که برای اولین بار واقعیت وحشتناک بمب اتم را به مردم آمریکا و جهان نشان داد. اما چند سال پیش، اتفاق عجیبی افتاد. در آرشیو دانشگاه ییل، دستنوشتهای ۲۳۰ صفحهای پیدا شد که خود تانیموتو همان روزها نوشته بود؛ یادداشتی لحظهبهلحظه از آنچه بعد از انفجار دیده بود. تقریباً هیچکس از وجودش خبر نداشت و حالا برای اولین بار منتشر شده است.
آن روز حدود ۳۵۰ هزار نفر در هیروشیما زندگی میکردند. دمای محل انفجار به سه تا چهار هزار درجه سانتیگراد رسید. بین ۶۰ تا ۸۰ هزار نفر همان روز کشته شدند و تا پایان سال ۱۹۴۵ تعداد قربانیان به حدود ۱۴۰ هزار نفر رسید. سه روز بعد هم بمب دوم روی ناگازاکی افتاد و دهها هزار نفر دیگر جان باختند.
تانیموتو هنگام انفجار حدود سه کیلومتر دورتر بود و داشت با دوستی وسایل مردم را جابهجا میکرد تا اگر شهر بمباران شد، سالم بمانند. وقتی نور خیرهکننده انفجار را دید، خودش را پشت دو تختهسنگ گرانیتی انداخت و همین جانش را نجات داد. چند ثانیه بعد، آسمان تاریک شد و بارانی سیاه و غلیظ شروع به باریدن کرد. از بالای تپه که به شهر نگاه کرد، فقط دریایی از آتش میدید.
او شروع کرد به دویدن میان خیابانهای ویران، دنبال همسر، دختر و اعضای کلیسایش. در مسیر، مجروحها مدام کمک میخواستند، اما او از کنار خیلیهایشان رد شد، چون فقط میخواست خانوادهاش را پیدا کند. بعدها همیشه بابت این موضوع احساس گناه داشت.
کوکو میگوید پدرش تعریف میکرد که مردم از زیر آوار فریاد میزدند: «کمک! کمک!» اما او نمیتوانست همه را نجات بدهد و فقط مدام میگفت: «ببخشید… ببخشید…» وقتی بالاخره همسر و دخترش را زنده پیدا کرد، حتی فرصت در آغوش کشیدنشان را نداشت. فقط مطمئن شد زندهاند و دوباره برگشت تا به بقیه کمک کند.
خاطرات او از آن روز تکاندهنده است؛ آدمهایی که پوست بدنشان مثل پارچه از گوشت جدا شده بود، صف طولانی مجروحانی که مثل ارواح راه میرفتند، اسکلت انسانی که به بدنه تراموا چسبیده بود، مادری که سه روز جنازه نوزادش را بغل کرده بود تا شاید پدرش پیدایشان کند، یا قایقی که برای عبور دادن زخمیها مجبور بود اجساد شناور در رودخانه را کنار بزند. خودش نوشته: «دیگر هیچ احساس انسانی در من نمانده بود.»
با این حال، وسط آن جهنم، نشانههایی از زندگی هم دیده میشد. گلها و سبزیها از میان خاکسترها سبز شدند و برای او این یعنی حتی بعد از چنین فاجعهای هم زندگی راه خودش را پیدا میکند.
بعد از جنگ، تانیموتو به آمریکا سفر کرد، برای بازسازی هیروشیما پول جمع کرد، درباره صلح سخنرانی کرد و خواهان نابودی سلاحهای هستهای شد. او با وجود اینکه قربانی بمب آمریکا بود، از مردم آمریکا متنفر نشد و معتقد بود باید بین دو کشور آشتی برقرار شود.
اگر این بچه ها زبونم لال کشته بشن من یکی یه توییت هم براشون نمیزنم. الان که دارن نفس میکشن تلاش کنیم اسمشون جهانی بشه. بدونید اگر اسمشون وایرال بشه رژیم نمیتونه این بچه ها رو اعدام کنه. شب توییت انگلیسی میزنم براشون شما هم لطفا بزنید و همراهی کنید.
#احسان_حسینی_پور#متین_محمدی #عرفان_امیری