There’s always a part of me somewhere else. In another city, another country, another version of my life. Maybe that’s why I’m never completely satisfied with staying still.
یه مدتیه فهمیدم از همه فاصله گرفتم
و با کسی مکالمهی واقعی ندارم٫از خودم برای کسی چیزی نمیگم و بیشتر حرفام با آدمها به چند جمله کوتاه ختم میشه.
قبلا وقتی به این نقطه میرسیدم،از این حجم از تنهایی میترسیدم اما حالا عجیب اینجاست که حتی دیگه برام مهم نیست.
نمیدونم آدم دقیقا چطور باید توی بعضی فصلهای زندگی دوام بیاره
فقط میدونم دیگه اون آدمی نیستم که برای همهچیز هرچقدر هم سخت خودش رو از نو جمع کنه
شاید هنوز ادامه میدم ولی نه با همون توان، نه با همون آدم سابق.