ديروز موضوع صحبتمون گذر زمان بود و يهو موندم كه چند وقت ديگه ميشه يكسال كه دوستم مهاجرت كرده و من نزديك ١ ساله جمله "مياي بريم دريا "رو استفاده نكردم، اين زندگى هر روز سيلى دورى ادمارو و ميزنه بهت
پدر بزرگم يه دوستى داره كه به سيد ميشناسيمش
بعد از فوت مادر بزرگم(داره ميشه ٨سال) هر شب بلااستثنا زنگ ميزنه بهش و خبرشو ميگيره حتى اگرم بدونه فرداش كجاست بازم زنگ ميزنه و باباعليم با جمله "سلاام سيد من "جوابشو ميده
واقعا قربون جفتشون ميرم
امروز واقعا روز سختى بود برام ، شب داشتم ميومدم خونه ديدم دوستم مسيج داد كه حالش بده، دلم طاقت نياورد چند ساعتی پیشش بودم و موقع برگشت داشتم فکر میکردم که وقتایی که من حالم بده جرعت بیانشو ندارم به دوستام بگم و با خبر گرفتن ازشون حواسمو پرت میکنم ،همش میگم بار اضافه بقیه نباشم :)
جالبه كه توى اين دو روز و صحبت با دوستام حرفاى مشابه اى بهم زدن كه تو دارى از خود واقعيت دور ميشى،تو به خودت سخت ميگيرى چون خوشحالى بقيست كه برات مهمه و وقتى كسى برات دليل مياره به نظرت مسخرست چون خودت براى خوشحالى بقيه خيلى كارا ميكنى،راستشو بگم ترسيدم،از اين عوض شدنم ترسيدم