دیشب از کنار دختر موتورسوار با موهای باز و پریشون توی نسیم تابستونی رد شدیم. شیشه رو دادم پایین و با لبخندی به پهنای صورتم براش دست تکون دادم و گفتم آفرین. محمدامین میگه 《ذوق میکنی ��ین صحنهها را میبینا.》 بله. واقعا از اعماق وجودم ذوق میکنم.
پسر ۱۱ ساله کانادایی که با خانواده اش رفته بود یه کلبه جنگلی، نیمه شب از خواب پرید و دید یه خفاش رو صورتشه…باباش رو صدا زد…باباش سریع اومد خفاش رو کرد تو قابلمه و ولش کرد بیرون…بعدم چک کرد دید هیچ جای زخمی رو صورت پسرش نیست و خیالش راحت شد. چند هفته بعد، پسربچه دید/۱
سرم رو روی بالشت گذاشتم و از پنجره، ماه رو دیدم. یاد چندهزار نفر افتادم که دیگه نمیتونن ماه رو از پنجرهی اتاقشون ببین؛ یا حتی صبحها صدای پرندهها رو بشنون و بیدار شن. اونها آخرین ماهشون رو دیدن، برای آخرین بار ��دای پرندههاشون رو هم شنیدن و رفتن. بدون اینکه خودشون بفهمن...