دلیل اینکه پسرها رفیق های زیادتری دارند نسبت به دخترا اینه که دخترا یه دوست بیخود داشته باشند حذفش میکنند اما پسرها حتی اگه رفیقشون خیانتکار متجاوز و ناسالم باشه همچنان به کتفشون میگیرن و دوستیشونو ادامه میدن
شاید در مورد ازدواج محمد با عروس خودش شنیده باشین. ولی تا حالا فکر کردین این داستان دارک چطوری وارد قرآن شده؟
داستان طبق روایتهای مشهور تفسیری و خود قرآن اینه که:
محمد یه پسرخونده داشته به اسم "زید".
بهش میگفتن "زید بن محمد".
این آقای زید، یه زنی داشته به اسم زینب.
یه روز محمد میره خونهشون. زید خونه نبوده و زینب تنها بوده.
تو طبری و ابنسعد و بعضی منابع تفسیری و تاریخی، روایتهای مختلفی از این صحنه اومده که نمیپردازم :-)))
ولی مضمون کلی اینه که محمد زینب رو میبینه، منقلب میشه و با ذکرهایی مثل:
"سبحان الله" و "یا مقلب القلوب" ترک مکان میکنه :-))
شب میشه و زید میاد خونه. طبق همین روایتهای تفسیری، زینب زید رو در جریان امور قرار میده:
زید:
زینو مُ چه کِردُم تو با مُ چنینی؟ :-))))
زینب:
ببین، تو که منو میشناسی زیدی جون. من تکپرم. اهل این داستانا هم نیستم. ولی طرف لیترالی این دو تا ذکر رو گفت و پیچید به بازی. منم جاج نمیکنم. دیگه خودت میدونی اون پدرخوندهت :-))))
زید:
متاسفم واسه تجربه بدی که داشتی. بذار من بررسی و مداقه نهایی رو به عمل بیارم، بعد نتیجه غایی رو به اطلاعت میرسونم.
(با لحن حمید لولایی بخونین) :))))))))
پا میشه فرداش میره سراغ محمد:
طبق روایت معتبر بخاری، از زینب شکایت میکنه:
"راستش من با زینب مشکل دارم، میخوام طلاقش بدم."
ولی گس وات، محمد تعارف شابدالعظیمی رو بغل میکنه:
"از خدا بترس. همسرت رو نگه دار" :-))))
میگذره و محمد میره خونه. ولی امان از فکر و خیال. امان از فانتزی :-)))) که هرچه دیده بیند دل کند یاد :-))))))
بعد چند روز، میبینه راهی به جز سوییچ اکانت نیست :-))))
اینجاست که قرآن ورود میکنه:
"و آنگاه که به کسی که خدا به او نعمت داده بود و تو هم به او نعمت داده بودی میگفتی: همسرت را نزد خود نگه دار و از خدا بترس، و در دل خود چیزی را پنهان میکردی که خدا آشکارکنندهی آن بود، و از مردم میترسیدی، در حالی که خدا سزاوارتر بود که از او بترسی."
احزاب - ۳۷
یعنی:
۱- به زید گفتی زنت رو نگه دار.
۲- ولی تو دلت چیزی رو پنهان میکردی.
۳- از حرف مردم میترسیدی.
۴- خدا قرار بود همون چیزی رو که پنهان میکردی، آشکار کنه.
حالا تا اینجا مشکل شرح داده شد. ولی حتی جزئیات اقدام و عملی که "خدا" انجام داده هم اومده :-))))) و به نظرم بسیار نسبت به زینب توهینآمیز صحبت کرده:
"پس چون زید نیازش را از آن زن به پایان رساند و او را طلاق داد، ما او را به همسری تو درآوردیم"
یعنی میگه وقتی زید کارش باهاش تموم شد، خودم شخصا برات اکیش کردم.
احزاب - ۳۷
وقتی "خدا" یه چیزی خواسته، دیگه کی جرات داشته مخالفت کنه؟ :-))))
خلاصه زید طلاق زینب رو میده و محمد عقدش میکنه.
قبلا در مورد بعضی از امتیازات ویژه قرآن به محمد گفتم. مثلا در مورد ماجرای ماریه، حتی راه شکستن قسم رو باز میکنه. اینجا هم قبح اجتماعی این کارو میشکنه :-)))
"محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست..."
احزاب - ۴۰
یعنی: "زید اصلا نسبتی با من نداره. یه سلام علیک ریزی داشتیم که مهم نیست." :-)))
"زینبم عروسم نبوده، اکس همین زیدی بوده" :-)))))
بخاری یه نقل مشهور از عایشه در مورد این آیه داره:
"اگر محمد میخواست چیزی از قرآن را پنهان کند، همین آیه را پنهان میکرد."
بخاری هم یه نقل از زینب هم داره که پیکمی بودنش رو نشون میده :-))))))
"خانوادههای شما، شما را شوهر دادند، اما خدا مرا از بالای هفت آسمان به ازدواج محمد درآورد." :-)))))
شاید بپرسین: "مگه میشه؟؟!!!"
بله میشه، در فرقههای ایدئولوژیک، همهچیز میتونه جزء املاک رهبر/رهبران فرقه باشه، از جمله "انسانها".
مشابه همین اتفاق رو در اون فرقهی اسلامیست - مارکسیست معاصر دیدیم دیگه. چیزی شبیه اون، بین محمد و زید و زینب رخ داده. همین میم که مشاهده میکنین.
حالا رهبر فرقه خواه سیبیل داشته باشه یا ریش!
یکی از نشونه های آدم حسابیا، اینه که وقتی یه چیز سلیقه ای دوس ندارن، میخواد غذا باشه، فیلم باشه، موسیقی باشه، نمیگن اون چیز مزخرف و آشغاله. میگن مورد علاقه من نیست، میگن من بیشتر فلان چیزو ترجیح میدم.
دارم سعی میکنم بیشتر ازین جمله استفاده کنم.
اینایی که با ورزش و بدنسازی حالشون خوب میشه نوادگان بردگان قدیم هستند که بدنشون عادت کرده با تحرک زیاد دوپامین ازاد کنه
وگرنه ما اشراف زاده ها با لم دادن و خوردن حالمون خوب میشه