میدونی من اینقد دوسِت دارم که خودمم نمیدونم چقد دوسِت دارم. فکرشو بکن پاییز میدونه هربار چندتا برگ از دست میده؟ یا دریا حساب موجهاشو داره؟ حتی وقتی برف میاد، ابر میدونه چندتا دونه ی برف باریده؟ یا مگه نور میدونه ته مسیرش تو کهکشان کجاست؟
پس من چجوری باید بگم چقد دوسِت دارم؟
چند روزه دنبال یه آهنگم که با مود پایینم باهاش همخونی کنم و زار بزنم ولی پیداش نمیکنم -_-
بعد بخاطر همینم که پیداش نمیکنم حالم بیشتر بهم میریزه
چیه این زندگی واقعا :/
شما تصور کن صبح شنبه، با حال بد و خون و خونریزی بیای ایالت پردنجان و ۷:۲۰ بیمار با قسم و کوفت و زهرمار بگه نوبتمو نیمدم یکاریش بکن -_-
خب بابا بفهمین که باید رو نوبت خودتون بیاین، نیمدین؟ باید بیاین نوبت بگیرین. نمیشه هروقت دلتون خواست بیاین و کارتون انجام بشه
اه
گه تو طرح
امروز بعد از مدتها طرحدونی اذیت کننده نبود؛ دهگردشی رفتم؛ کار انجام دادم؛ رئیس شبکه اومد بازدید؛ یکی از بیمارا از سمت قوم لر عذرخواهی کرد و شیرینی آورد؛ مسئول دهان دندان زنگ زد و بخاطر زحمات فصل بهار و آمار و بیمه و این چیزا تشکر کرد؛ خلاصه که فحاشی بیمار دیروز شسته شد رفت.
@LaRinaEst اینجا کم اینطوریان؛ ظهر خلوت میشه ولی مثلا دیروز یه نفر ساعت ۱۲:۵۸ اومد گفت دندون بچمو گفتی باید ببرید عصبکشی. درد میکنه، آبسه کرده دارو بنویس. گفتم مرد حسابی، اول که من بچت یادم نیست، دوم من ندیده دارو برا کی بنویسم، سوم ببرش عصب کشی همون دارو مینویسه، چهارم چرا الان اومدی؟
من همش میرم تو صفحه چت پسر خوشگله، بعد یادم میاد ااا نیست که جواب بده، کلم بهم میریزه، اعصابم خرد میشه، حالم بد میشه. همهی اینا در حالیه که میدونم سالمه و حالش خوبه.
حالا فکر کن اون بندگان خدایی که هیچی نمیدونن یا طرف مقابل دیگه هرگز آنلاین نمیشه چه حالی دارن :/
ساده نگذرید…
مجموعهی همهی اینها برای جوان ایرانی امنیت روانی به ارمغان آورده؟ آسایش جسمی چطور؟ رفاه اجتماعی؟ چی بود اون همه شعار که توی کتابای درسیمون میخوندیم؟
الان همهی ما مجموعهای از خشم، ترس، اندوه و خستگی هستیم. همین.
میدونی، من ۸ سالم بود که اعتراضات با سکوت اتفاق افتاد؛ از اون زمان دوتا اسم خیلی تو ذهنم موند؛ ندا و ستار. بزرگتر شدم. دانشگاه رفتم. ماه اول بود و نزدیک امتحانای میانترم. کلاسا تعطیل شد. ۲۵ آبان بود. جلوی در دانشگاه دیدم. مردم و مامورارو دیدم.
و رسیدیم به الان. هیچکس نمیدونه ما چی دیدیم. توی بیمارستان. توی خیابون. کِی قراره تصویر اسلحهای که در حالی ک تو خونم بودم و به سمتم گرفته شد پاک شه از ذهنم؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ مگه بقیه چیکار کرده بودن؟ کی قراره احساس امنیت کنم؟