حوصلهم سر رفته،
حس و حال صحبت حسابی با آشنا و دوستهارو ندارم،
آدم حرف زدن با غریبه و ناشناس هم نیستم،
زیادم برام مشخص نیست که اصلا دوست دارم با کسی حرف رندوم بزنم یانه؛
لعنت به این زندگی بلاتکلیف بیهیچی.
من تمام زندگیم لاغر بودم، از اون لاغر مردنیها که میگفتن چطور میخوری و چاق نمیشی؛ تا اینکه زمان کرونا خیلی عجیب غریب چاق شدم و چند سال درگیر این اضافه وزن بودم تا کمی الان تقریبا برگشتم به قبل؛ اما چیزی که جالبه اینه که تو ذهنم وقتی خودمو متصور میشم در یک جمع یا محیط، هنوز چاقم.
امروز به جای ۴، ۴:۳۰ از خواب بیدار شدم (ساعتی که خونه رو ترک میکنم همیشه) و هی تو ذهنم گفتم وای دیگه دیر شد، دیگه بهم ریخت روتین روزت، خاک تو سرت خواب موندی، چرا دیشب دیر خوابیدی، و کلی چیز دیگه؛ که یکهو یادآوری توییتهای “تا کمالگرا بیاد…، عملگرا…” نجاتم داد :)