به انتخابش برای هزارمین بار به عنوان دوست افتخار کردم
خانواده سیندخت رفت مسافرت وسیندخت خونه ماست
امشب مهمونی داشتیمو من دیگه واقعا خسته بودم وخوابممیومد توان نداشتم خواهرمو ببرم تا اونورشهر برسونمش خونشون
دختر رفت خواهر منو برسونه و برگرده
منم الان تو تختم خوابم
رفیقمههه😍
احساس غریبی در درونم میگه اکسم با اون دختره ای ک من همیشه روش حساس بودم ریخته روهم
با اینکه حس ششمم هیچوقت خطا نمیزنه امیدوارم این یکی رو خطا زده باشه