کنار خیابون نشسته بودم سرم تو گوشی منتظر مهدی بودم که بیاد دنبالم بریم خونه
در رندوم ترین حالت ممکن ی آقایی اومد تو صورتم گفت
"سلام خانم،آخوندا دیگه دارن میرن"
برخلاف این که هر موقع اینستا پست میذارم اطرافیانم با ایگنور کردنش حس ناکافی بودن بهم میدن
پدر و مادرم نه تنها هفته ای یکبار از اول میان همه پستامو لایک میکنن بلکه تو کامنت و دایرکت هم کلی ناز نازیم میکنن
پس به درکه که عقده ای های حسود پستامو نه لایک میکنن نه کامنت میذارن
اه بلخره خوشحالم به کامران و هومن پرداخته شد
این همه سال مخفی کردن احساساتم سخت بود
بعد دوران کودکیم خیلی دیگه تو جمعی نتونستم عنوان کنم من هنو رو اینا کراشم😂